ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

28

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

خلافت يزيد پس از مرگ معاويه ، با يزيد بيعت شد . در اين حال وليد بن عتبة بن ابى سفيان فرمانرواى مدينه بود و عمرو بن سعيد بن العاص فرمانرواى مكه . عبيد اللّه بن زياد حاكم بصره بود و نعمان بن بشير حاكم كوفه . همهء هم يزيد در آغاز خلافت آن بود كه از آن چند تن كه در زمان پدرش به جانشينى او بيعت نكرده بودند ، بيعت بستاند . پس خبر مرگ معاويه را به وليد بن عتبه نوشت و از او خواست بىهيچ رخصت و تأخيرى از حسين و ابن عمر و ابن الزبير بيعت بگيرد . چون وليد نامه را خواند و از مرگ معاويه آگاه شد ، انا للّه . . . گفت و براى او رحمت خواست . پس مروان بن الحكم را كه عامل او بود فرا خواند تا در اين باب با او رأى زند . مروان گفت : آنان را احضار كن ، اگر بيعت كردند كه كردند و گر نه پيش از آنكه از مرگ معاويه با خبر شوند آنان را بكش . زيرا اگر بدانند معاويه از ميانه رفته است ، هر كس از سويى علم مخالفت با تو را بلند خواهد كرد . البته جز عبد اللّه بن عمر ، كه نه دوستدار جنگ است و نه خواهان حكومت ، مگر آن كه او را بدين كار دعوت كنند . وليد بىدرنگ عبد اللّه بن عمرو بن عثمان را كه جوانى تازه سال بود ، به طلب حسين و ابن الزبير فرستاد و خواست تا به مسجد بيايند و در آن ساعت ، معهود نبود كه وليد براى پرداختن به كار مردم در مسجد باشد . چون فرمان وليد را شنيدند قاصد را گفتند : تو برگرد ، ما اكنون مىآييم . سپس آن دو در اين باب كه وليد آنان را به چه سبب احضار كرده است ، با يك ديگر گفتگو كردند ولى ندانستند چه واقعه‌اى رخ داده است . حسين ياران و اهل بيت خود را فراخواند و همراه آنان به مسجد رفت . خود داخل شد و آنان را بر در بداشت و گفته بود كه اگر آنان را ندا داد يا خود صدا بلند كرد به درون آيند . حسين خود به مسجد درآمد و سلام كرد . مروان در كنار وليد نشسته بود . و از اين كه پس از مدتى قطع رابطه ، اينك ملاقاتى دست مىداد سپاس گفت . و آنان را دعوت به آشتى و رفع كدورت‌ها نمود . وليد نامه‌اى را كه در آن خبر مرگ معاويه و فرمان بيعت گرفتن از او ،