ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
88
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
به قتال كرده بود ، بخواند . گفت : نه ، آن قصيدهاى را مىخوانم كه براى تو گفتهام و آغاز خواندن كرد . حجاج گفت : مراد من اين نيست ، بلكه آن قصيدهاى است كه در آن گفتهاى : « بين الاشبح و بين قيس بازخ [ 1 ] » ، به روى دال . اعشى بخواند و چون گفت : بخ بخ لوالده و للمولود . حجاج گفت : از اين پس ، بخ بخ ( زه ، زه ) نخواهى گفت و گردنش را بزدند . حجاج ، از شعبى پرسيد . يزيد بن ابى مسلم گفت : او به رى گريخته است . حجاج براى قتيبة بن مسلم كه عامل او در رى بود ، نوشت كه شعبى را نزد او بفرستد . در سال 83 ، شعبى نزد حجاج آمد . ابن ابى مسلم دوست او بود . اشارت كرد كه چون نزد حجاج رود زبان به اعتذار گشايد . چون شعبى بر او داخل شد به امارت بر او سلام كرد و گفت : به خدا سوگند كه در اين مقام جز راست نگويم . به خدا سوگند مردم را عليه تو برانگيخته و كوشش خود به كار برديم و ما نه توانمندانى بد كاره بودهايم و نه پرهيزگارانى نيكو كار . خداوند تو را عليه ما يارى داد و تو را بر ما پيروز گردانيد . پس اگر امروز دست بر ما گشايى به سبب گناهان ماست و اگر ما را ببخشايى به سبب بردبارى تو است و از اين پس بر ما منت دارى . حجاج گفت : از اين سخن تو ، مرا خوشتر مىآيد تا سخن آن كس كه خون ما از شمشيرش مىچكد ولى مىگويد : در آنجا نبودهام و من اين كار نكردهام . سپس او را امان داد و او بازگشت . چون حجاج بر عبد الرحمان بن الاشعث غلبه يافت و او را منهزم ساخت ، بسيارى از فراريان به عمر بن ابى الصلت پيوستند . او در اين فتنه بر رى غلبه يافته بود . چون گرد يك ديگر آمدند ، خواستند كارى كنند كه ننگ خطاى روز دير الجماجم را از خود بزدايند . اين بود كه به عمر گفتند كه حجاج را خلع كند . او از اين كار امتناع كرد . پدرش را واسطه كردند ، بپذيرفت . چون قتبه به رى آمد اينان با عمر به قتال او بيرون آمدند ولى پيمان به سر نبردند و او به طبرستان گريخت . اسپهبد طبرستان مقدمش را گرامى داشت و با او نيكى كرد . عمر قصد آن داشت كه بر او به ناگاه هجوم آورد و ملك طبرستان را در تصرف خود گيرد . پس با پدر مشورت كرد و گفت : اين عجمان مىدانند كه من شريفتر از او هستم ولى پدر او را از اين كار منع كرد . چون قتيبه به رى آمد و ماجرى به حجاج نوشت ، حجاج به اسپهبد نامه نوشت كه يا خود آنان را نزد او فرستد يا سرهاىشان را و اسپهبد سرهاىشان را براى او فرستاد . چون عبد الرحمان بن الاشعث از هرات به نزد رتبيل باز مىگشت ، علقمة بن عمرو الاودى او را گفت : من با تو به دار الحرب نمىآيم . زيرا اگر حجاج رتبيل را در قتل شما ، وعد و وعيد داده باشد ، تو را خواهد كشت ، يا تسليم او خواهد كرد . و ما پانصد تن هستيم با يك ديگر بيعت مىكنيم كه شهرى را تسخير كنيم و آنجا را حصار خود سازيم تا آن كه ما را امان دهد
--> [ ( 1 ) ] بارق .