محمد ابراهيمى وركيانى

302

تاريخ تحليلى اسلام از آغاز تا واقعه طف ( فارسي )

مدينه ( وليد بن عتبة بن ابىسفيان ، پسر عموى خود ) نوشت : از حسين بن على و عبدالله بن زبير بيعت بگير و در صورت مخالفت بدون كمترين ملاحظه‌اى آنان را كشته ، سر آنان را نزد من بفرست . « 1 » نامه يزيد در شب به وليد رسيد و او بىدرنگ امام ( ع ) و فرزند زبير را فراخواند و آن‌دو پاسخ دادند كه چون بامداد شود با مردم نزد تو آييم . مروان بن حكم به وليد گفت : به خدا قسم كه اينان اگر بيرون روند ديگر ايشان را نبينى . پس بگيرشان تا بيعت كنند و گرنه آن‌دو را گردن بزن . وليد نپذيرفت و آنها از نزد وى بيرون رفتند و همان شب از مدينه كناره گرفتند . اعزام مسلم بن عقيل به كوفه چون نامه‌ها و فرستادگان كوفيان در مكه افزون شد امام حسين ( ع ) براى آنان پاسخ نوشت و مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد و به او دستور داد : موقعى كه به كوفه رسيدى احوال مردم را بنگر و در محتواى نامه آنان بينديش . اگر آنان در گفتار خود راستگو بودند و سران آنها نسبت به آمدن من اتفاق داشتند و افراد مورد اعتماد به اندازه كافى از من پيروى داشتند به كوفه خواهم آمد . مسلم به كوفه آمد و والى كوفه نعمان بن بشير انصارى بود . مردم كه از آمدن مسلم با خبر شدند نزد او آمدند و هجده هزار تن با او بيعت نمودند . هواداران يزيد ، نعمان را مورد ملامت قرار دادند و چون او را ناتوان يافتند موضوع را براى يزيد نوشتند و گفتند : اگر كوفه را مىخواهى فردى لايق را بر اينجا والى ساز . يزيد در اين مورد با سرجون ( مسيحى كاتب و مشاور معاويه ) مشورت كرد و سرجون به او گفت : آيا اگر پدرت معاويه زنده بود و چيزى مىگفت سخن او را مىپذيرفتى ؟ پاسخ داد : آرى . سرجون گفت : پس سخن مرا نيز مانند سخن پدرت بپذير . من براى كوفه فردى بهتر از عبيدالله بن زياد نمىشناسم . يزيد با اينكه از عبيدالله ناخرسند بود توصيه سرجون را پذيرفت و عبيدالله - را كه والى بصره بود - به كوفه گسيل داشت و او با بزرگان بصره روانه كوفه شد .

--> ( 1 ) . همان ، ص 822 ؛ طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 338 .