محمد ابراهيمى وركيانى

197

تاريخ تحليلى اسلام از آغاز تا واقعه طف ( فارسي )

روزى خليفه دوم به ابن‌عباس گفت : با فرض اينكه شما خانواده پيامبر و از تبار او و پسرعموهاى او بوديد چرا فاميل‌هايتان شما را از اين منصب كنار زدند ؟ ! او پاسخ داد علت را نمىدانم . به خدا از آنان كينه‌اى در دل نداريم . عمر گفت : خدايا ما را ببخش . علت آن بود كه فاميل‌هاى قريشى شما خوش نداشتند كه پيامبرى و خلافت هر دو در ميان شما باشد و به خاطر اين افتخار شما از ديگران برتر باشيد . « 1 » يعقوبى گزارشى مفصل از گفتگويى ديگر ميان ابن‌عباس و عمر نقل مىكند . در پايان آن آمده است : عمر گفت : بس كن اى پسر عباس ! آيا مىخواهى با من چنان كنى كه على و پدرت عباس ، با ابوبكر كردند ؟ من خاموش شدم . عمر گفت : به خدا سوگند پسرعمويت على از همه مردم به خلافت سزاوارتر است ، اما قريش گردن به‌فرمان وى نمىسپرد . اگر بر مردم حكومت يابد البته آنان را به‌حق محض وادارد ؛ چنان‌كه راهى جز آن نباشد . اگر چنين كند ، البته بيعت او شكسته شود . سپس با او بجنگند . « 2 » از اين سخنان به‌دست مىآيد كه خليفه دوم خود معتقد بود كه قريش راضى نمىشود كه خلافت رسول خدا ( ص ) در بنىهاشم مستقر شود . پس اين تصميم آنان بوده است ، نه اراده خداوند متعال . سرنوشت سعد بن عباده سعد بن عباده تا پايان دوران خلافت ابوبكر با او بيعت نكرد و پس از درگذشت او با عمر نيز بيعت ننمود . در دوران خلافت عمر ، به خاطر گفتگوى تندى كه بين سعد و عمر درگرفت ، به نشان اعتراض از مدينه به شام مهاجرت كرد . در آنجا شبى او را يافتند كه با دو زخم تير از پاى در آمده است . اين ترور به جنيان نسبت داده شد . و با پرداختن اين افسانه ، كشنده سعد بن عباده از تعقيب و قصاص رهانيده شد . « 3 »

--> ( 1 ) . ابن ابىالحديد ، شرح نهج‌البلاغه ، ج 1 ، ص 147 . ( 2 ) . ابن‌واضح ، تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 49 - 47 . ( 3 ) . شهيدى ، تاريخ تحليلى اسلام ، ص 94 .