حميد احمدى
90
تاريخ امامان شيعه ( فارسي )
معاويه به جرير بن عبدالله كه از طرف امام به شام رفته بود ، گفت : « به على بنويس كه شام و مصر را براى من قرار دهد و زمانى كه درگذشت ، بيعت كسى را برعهده من نگذارد . در اين صورت من كار را به او وامىگذارم و او را خليفه مىشناسم . » جرير اين پيشنهاد را به امام عليه السلام نوشت و آن حضرت پاسخ داد : « مغيره در مدينه به من اين پيشنهاد را داد و من قبول نكردم ؛ من چنين نخواهم كرد . خداوند مرا به گونهاى نخواهد ديد كه گمراهكنندگان را بازوى خود سازم . » « 1 » عمروعاص از كارگزاران دو خليفه نخست ، و در ابتداى حكومتِ عثمان نيز ، فرماندار مصر بود ، عثمان او را عزل نمود و يكى از امويان را به جاى وى نشاند . او از همين روى بر عثمان خشمگين بود و بعد از استقرار در فلسطين نيز مردم آنجا و مصر را عليه عثمان مىشوراند . شيدايى وى براى بازگشت به حاكميت مصر ، نقطهضعف بزرگى بود كه معاويه با علم به آن ، او را براى همكارى با خود دعوت نمود . پيوستن عمرو به معاويه ، براى او موفقيت بزرگى به شمار مىرفت . به پيشنهاد عمرو معاويه با سپاه روميان مصالحه كرد و خيالش از جانب روميان آسوده شد . همچنين او به كمك عمرو دامنه تبليغات خويش عليه امام عليه السلام و خونخواهى عثمان را گسترش داد . امام عليه السلام در پاسخ به نامههاى تبليغاتى معاويه كه او را مخالف خلفا معرفى مىكرد ، مىگويد : ما اهلبيت پيامبر نخستين كسانى بوديم كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان آورديم ؛ در حالى كه قوم او قصد كشتن پيامبران را داشتند و خواستند ريشه ما را بر كَنَند و بار اندوهها را بر دلمان نهند و كارهاى ناروا با ما كردند و ما را از خوراكى گوارا و نوشيدن جرعهاى زلال بازداشتند و بيم و ترس را به ما ارزانى داشتند و بر ما ديدهبانان و جاسوسان گماشتند و ما را به رفتن بر كوهسارى سخت و ناهموار ناگزير كردند و آتش جنگ را بر ضد ما افروختند و ميان خود پيمانى نوشتند كه با ما نخورند و نياشامند و همسرى و خريد و فروش نكنند و دست به دستمان نسايند و امانمان ندهند ، مگر آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله را به ايشان بسپاريم تا او را بكشند . تو از رشك بردن من بر خلفا و تأخيرم از بيعت با آنها و گردنكشى من بر ضد ايشان سخن گفتى ، اما درباره گردنكشى ، پناه بر خدا اگر هرگز چنان بوده باشد ! و اما تأخير من در موافقت با ايشان و ناخوشايندى از كار آنان ؛ من در اين مورد از كسى پوزش
--> ( 1 ) . همان ، ص 52 ؛ ابومحمد احمد بن اعثم كوفى ، الفتوح ، ج 2 ، ص 392 .