مسجدى باشد و به كليت آن جا نقل كند . و كاشكى بدانمى كه آن كس كه از سفر زيارت منع مىكند ، از سفرى كه براى زيارت انبيا چون إبراهيم و موسى و يحيى و غير ايشان « 30 » عليهم السلام - باشد هم منع كند يا نه ؟ اگر كند در غايت احالت « 31 » ، باشد ، و اگر روا دارد ، زيارت اوليا و علما و صلحا هم در آن معنى است . و دور نيست كه آن از مقاصد سفر باشد ، چنان كه زيارت علما در حال حيات ، 2 ز مقاصد سفر است .
اما مقام مريد آن است كه جاى خود را ملازمت نمايد ، « 32 » چون مقصود او از سفر استفادت علم نباشد ، هر گاه كه حال او در وطن به سلامت ماند . و اگر نماند بايد كه موضعى طلبد كه در آن به خمول « 33 » نزديكتر ، و دين وى سليمتر ، و دل وى فارغتر ، و عبادت در وى آسانتر ، كه آن بهتر مواضع بود [ وى را ] . پيغامبر - عليه السلام - گفت : البلاد بلاد اللّه ، و الخلق عباده ، فأىّ موضع رأيت فيه رفقا فأقم فاحمد اللّه تعالى . اى ، شهرها شهرهاى خداى است ، و خلق بندگان وى ، در هر موضعى كه رفقى ديدى مقيم شو و حمد خداى به جاى آر . و در خبر است : من رزق من شيء فليلزمه ، و من جعلت معيشته في شيء فلا ينتقل عنه حتّى يتغيّر عليه . اى ، هر كه از چيزى روزى يافت بايد كه آن را لازم گيرد ، و معيشت هر كه در چيزى است بايد كه از آن نقل نكند تا آن گاه كه آن بر وى متغير شود .
بو نعيم گفت كه ثورى را ديدم ، انبان بر كتف و ركوه « 34 » بر دست ، گفتم : كجا ؟ گفت : به شهرى كه اين انبان را به يك درم پر كنم . و در روايتي ديگر گفت : ديهى مىطلبم كه در آن ارزانى نرخ باشد ، آن جا مقيم شوم . گفتم : تو اين بكنى ؟ گفت : آرى ، چون شنيدى كه در شهرى نرخ ارزان است قصد آن كن ، چه در آن دين تو سليمتر و انديشهء تو اندكتر . و گفتى كه اين روزگارى بد است ، [ 408 ] بر خاملان در آن آمن نمىتوان بود ، پس حال مشهوران چگونه باشد ! اين روزگارى است كه مرد از ديهى به ديهى نقل كند [ تا ] دين خود را از فتنهها بگريزاند ! و هم از او آوردهاند كه گفت : نمىدانم كه در كدام شهر ساكن شوم ؟ گفتند : خراسان .
گفت : آن جا مذهبها مختلف و رأيها فاسد است . گفتند : شام . گفت : مردم انگشت نماى شود - اى ، از شهرت احتراز كرد . گفتند : عراق . گفت : شهر جباران است . گفتند : مكه . گفت : تن را و كيسه
هامش
( 30 ) چون إبراهيم ( در غار جرور ) و موسى ( در كثيب الاحمر ) و يحيى ( در دمشق يا حلب ) و غير ايشان ( چون قبر هود در حضرموت ) ( زبيدى ، ج 4 - 286 ) .
( 31 ) احالت ، محال گويى .
( 32 ) در جاى خود بماند و سفر نكند .
( 33 ) خمول ، گمنامى .
( 34 ) ركوه ( در متن عربى : قلّه ) ، كوزهء آب .