( 1 ) ششم تجسس و تتبع عيبهاى مردمان . و حق تعالى مىفرمايد : و لا تجسّسوا . و مناظر از طلب عثرات [ اقران ] و تتبع عيبهاى خصمان خالى نبا [ شد ] تا به درجهاى كه اگر بشنود كه مناظرى غريب به شهر مىآيد كسى را طلبد كه از بواطن احوال وى خبر دهد و از مقابح و معايب او بپرسد تا آن را عدّت و ذخيره سازد به جهت افضاح و تخجيل او ، به وقتى كه حاجت باشد ، تا به حدى كه از احوال كودكى و عيبهاى بدن او استكشاف كند تا شايد كه بر هفوتى و عيبى از كلى « 196 » و غير آن واقف شود . و چون اندك غلبه از جهت وى احساس كند ، اگر تماسكى دارد آن را به تعريض بگويد ، و آن را از او مستحسن دانند و از لطايف تشبيب شمرند ، و اگر به سفاهت « 197 » و استهزا متبجّح « 198 » باشد از تصريح امتناع نكند ، چنان كه از طايفهاى كه از جمله أكابر و فحول ايشان بودهاند حكايت كردهاند .
( 2 ) هفتم شادى كردن به اندوه مردمان و غم زده شدن به شادى ايشان . و هر كه برادر مسلمان را آن نخواهد كه خود را خواهد ، از اخلاق مؤمنان دور باشد . و هر كه به اظهار فضل مفاخره طلبد ، [ از ] آن چه اقران و اشكال او - كه در فضل با وى مساوات كنند - بدان شاد شوند ، لا محاله او بدان اندوهگين شود . و دشمنايگى ميان ايشان همچنان باشد كه ميان [ سبعان كه چون يكى ] ديگرى را از دور بيند لرزه بر وى افتد و رويش زرد شود ، همچنين مناظر [ 80 ] چون مناظرى ديگر را بيند رنگش متغير شود و فكرتش مضطرب گردد ، چنانستى كه ديوى يا ددهاى مىبيند .
پس كجا شد آن استيناس و استرواح « 199 » كه ميان علماى دين بودى ، وقت ملاقات ، و آن چه از ايشان نقل شده است از برادرى و يارى و مشاركت در غم و شادى ؟ چنان كه شافعى - رضى اللّه عنه - گفته است : العلم بين اهل الفضل رحم متصل . و نمىدانم كه به مذهب او چگونه دعوى اقتدا كنند جماعتى كه ميان ايشان علم عدأوتي قاطع شده است ، و هيچ صورت نبندد كه با طلب غلبه و مباهات كار مؤانست راست شود ؟ هيهات هيهات ! و در بدى چيزى تو را اين بسنده است كه
هامش
( 196 ) كلى ، كچلى .
( 197 ) سفاهت ، سخن بىخردانه و به دو بيراه گفتن ، دشنام دادن . از شواهد اين كار برد :
« سخن نگويند الا به سفاهت » ( سعدى ) ، زبان به دشنام ايلچيان بگشادند و سفاهت آغاز كردند . ( تاريخ رشيدى ) ، « شيرازيى در مسجد بنگ مىپخت خادم مسجد به دو رسيد با او از در سفاهت در آمد . » ( منتخب اللطايف عبيد زاكانى ) .
( شواهد نقل از لغت نامه ) .
( 198 ) متبجّح ، اسم فاعل از تبجّح ( اظهار شادى و فخر كردن ) .
( 199 ) استرواح ، آرام يافتن ، بر آسودن .