( 1 ) امام - آيا ما هم نزد او برويم ؟
همه حاضران - يا ابن رسول اللَّه ، اختيار با شما است - گويد : امام باقر ( ع ) جامه خود را بر سر كشيد و با ياران خود بسوى آن عالم نصرانى رفتند و با مردم آميختند تا بدان كوه رسيدند و امام باقر با ياران خود در ميان ترسايان نشستند و ترسايان بساطى گستردند و بر آن پشتيها نهادند و سپس رفتند او را بيرون آوردند و مژگانهاى او را بالا بستند و او چشمان خود را زير و بالا كرد و گويا بمانند دو چشم افعى تيز و گيرا بودند و در اين همه مردم رو به امام باقر ( ع ) كرد و گفت - اى شيخ تو از ما هستى يا از امت مرحومه هستى ؟
امام باقر - بلكه از امت مرحومه هستم .
عالم نصرانى - از دانشمندان آنهائى يا از نادانهاى آنان ؟
امام ( ع ) - از نادانها نيستم .
نصرانى - تو از من ميپرسى يا من از تو بپرسم ؟
امام ( ع ) - تو از من بپرس نصرانى ( رو به همه حاضران ) اى گروه نصارى مردى از امت محمد است و به من مىگويد تو از من چيزى بپرس ، اين بسيار چيز مىداند و پر است از مسائل نصرانى - اى بنده خدا يك ساعتى را به من بگو كه نه از شب است و نه از روز ، آن چه ساعتى است ؟
امام باقر ( ع ) - ميان سپيده دم تا بر آمدن خورشيد .
نصرانى - اگر نه از شب است و نه از روز پس چه ساعتى است ؟
امام ( ع ) - از ساعتهاى بهشت است و در آن ساعت است كه بيماران ما به هوش مىآيند .
الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 233
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٣٣