تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
سنهء مذكوره سلطان ابراهيم به افواج گران چون سدّ رويين اسكندر به لباس آهنين آراسته بر آمد و بابر پادشاه نيز با دبدبهء عظمت و شوكت تمام سپاه خود را ترتيب داده در مقام ثبات ايستاده فرمان داد كه از جانب جرانغار امير قراقورچى و امير شيخ على و ديگر امرا و از جانب برانغار ولى قزل و بابا قشقه با تمامى جماعت مغول دو دفعه شده از عقب سپاه مخالف محاربه نمايند و از مقابله امراى برنغار و جرنغار به تمام و از افواج خاصه امير محمدى كوكلتاش و امير يونس على و امير شاه منصور برلاس و ديگر امراى نامدار در آيند و چون افغانان به جانب برنغار بيشتر توجه نموده بودند ، امير عبد العزيز كه طرح بود حسب فرمان پادشاهى به مدد برنغار رفت و غنيم را بر شبيه تير گرفتند و اجساد مخالفان پر برآورده مرغ روح بعضى از قفص قالب پرواز مىنمود و پر و بال به مقراض شمشير دو رويه قلم مىشد . نظم :
چنان خون روان شد به دشت نبرد * كه چون سيل بردى ز جا پاى مرد نسيمى كه آيد سحر زان مقام * دهد بوى خون جگر در مشام
و از كشته پشته پشته شد و جمعى كه باقى ماندند طعمهء زاغ و زغن گشتند و مدت دو قرن از آن واقعه تا زمان تحرير اين منتخب گذشته كه هنوز در شب‌ها آواز ده و ستان و بكش و بزن از آن ميدان به گوش سامعان مىرسد و در سنهء نهصد و نود و هفت ( 997 ) جامع اين اوراق نيز وقت سحر كه از بلدهء لاهور به جانب فتح‌پور مىرفت و عبور در آن ميدان افتاد ، اين صداى هولناك به گوش آمد و جماعتى كه همراه بودند خيال كردند كه مگر غنيم پيدا شد آنچه شنيده بود ديد . كار خداى را به خدا حواله كرديم و گذشتيم و سلطان ابراهيم را در ويرانهء ناشناخته « 1 » با جمعى از نزديكان زير تيغ كشيدند و سرش در نظر بابر پادشاه آوردند . قريب پنج شش هزار كس نزديك سلطان ابراهيم در يك موضع به قتل رسيده بودند . شعر :
روشنت گشت كه اين تيره جهان دام بلاست * خبرت شد كه جهان عشوه ده داد دغاست آنكه در آب نمىرفت كسى از بيمش * غرقهء بحر محيط است كه بس نا پهناست « 2 »
و بابر پادشاه از آنجا بعد از چنين فتحى عظيم همان روز در دهلى نزول فرمود و خطبه را به نام خود درست گردانيد و شاهزاده محمد همايون ميرزا و ساير امرا را به
هامش
( 1 ) . نسخه : ساخته . ( 2 ) . و چنين است در هر سه نسخهء بداؤنى .
منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 231 | توفيق سبحانى / عبد القادر بن ملوك شاه بداونى