تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3852

مساهمون:

ص٣٨٥٢
بوديم و روانهء اندرون شدم . الحمد للّه همه سلامت و به ديدار من شاد شدند . ملكه خوب بود . بهمن ماشاء اللّه خيلى چاق [ و ] فربه بود . اما افسوس صورت قشنگ او از دو سمت زخم بود كه نمىدانم چه ماليده بودند كه سياه بود . همهء شب به صحبت طهران من و صحبت الموت آنها گذشت . رسيده بود بلائى ولى به خير گذشت .

پنج روز برف و كولاك

از صبح شنبه 24 كه شب آن من وارد شدم تا امروز چهارشنبه 28 صفر چنان بادى ، چنان كولاكى ، چنان برفى كه كسى به خاطر ندارد درست دو ذرع برف آمد . چنانچه روز شنبه بارهاى من از دزدك‌سر تا قلعه كه دو ساعت و نيم راه است يك صبح تا عصر آمدند و ميرزا حسين كه نهايت اشتياق را داشت پس از يك ماه صفر بالاروچ خانه خودش برود امروز جرأت كرد و رفت كه يك ساعت راه است و او چهار ساعته رفته است . اگر من يك شب راحتى توقف چاله را بر اين زحمت تا آمدن قلعه را ترجيح داده بودم محققا تا ده بيست روز ديگر مىبايست مقيم و مجاور دولت‌سراى مشهدى امان اللّه باشم و در اطاق كثيف او متحصن . من چون به اين اسفار و اين هوا ، مجرب شده‌ام همان وقت كه هوا را خوش ديدم و زمان را كافى اين بود كه بدون درنگ سوار شده و حال آن كه در بادشت ميرزا حسنقلى منتظر و در شترخان خانهء خودم بود ، از خارج آبادى آمده تا مانعى دست ندهد و هرطور بود شب قلعه رسيدم . امروز شكر مىكنم خدا را كه دچار و گرفتار نشدم . من نمىتوانم تشريح كنم سرما و كولاك و برف اين چند روز را ، بايد ديد تا فهميد . هنوز هم دست برنداشته منتهى امروز بهتر است . شنبه هشتم ربيع الاول ، 26 درجه دلو - هوا بهتر شده مردم ديدن مىكنند . غله روزبه‌روز بالا مىرود من جنس را در بيست و دو تومان و نيم تسعير كردم ، اما حالا در بيست و هفت و بيست و هشت با كمال رغبت مىبرند . مقدارى كبك تهيه شده بود كاغذجات زيادى هم نوشته امروز غنى يارفى را به طهران فرستادم .

تقسيم سوغات - صداى گرامافون

چهارشنبه 12 ربيع الاولى ، اول درجهء حوت - باز برف آمد و سرد شد . براى خانمهاى زوارك من بعضى سوقاتها از قبيل گوشواره ، قلابه ، دست‌بند ، النگو ، آينه و غيره و غيره آورده بودم . چيز غريب ديدنى هم گرامافن بود كه مال نواب عاليه را عاريه كرده به زحمت آوردم . مردها يك شب آمده تماشا كردند . تعريف آنها نزديك بود زنها را خفه كند . شب نهم كه شب عيد عمر باشد گفتم بيايند قلعه . چون درخت « يولكا » ممكن نبود
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3852 | قهرمان ميرزا عين السلطنه