معين السادات وكيل لله بود . رفتم پرسيدم ، گفت من وكيل نيستم . واقعا دلم به حال اين پيرزن سوخت . گفتم چون عموما مردم ناخوش بودند ماليه و غيره نتوانستم تاكنون كارى بكنم .
دادن دستورات لازم به متين الدوله
در اين ضمن آقاى تقى كنى تشريف آوردند ، بعد آقاى متين الدوله ، بعد آقاى نصرت الممالك . مشغول صحبت بوديم . آندو رفتند . بعد به متين الدوله صحبت نوشتن اعتراضات و پرتست عمليات دولت را دستور و سوژه دادم . بعد اظهار داشتند كه عصر جمعى تشريف مىآورند اينجا قدرى صحبت بشود كه چه كار بايد كرد . بعد ايشان هم رفتند . من هم قدرى تحرير . يك زن فقير همسايه آمد كه مىخواهم يك دانگ خانهام را به ده تومان رهن بگذارم . نوشتن كاغذش سه چهار هزار لازم دارد و پول ندارم . با كثرت كار ، كاغذ بيعنامه را نوشته ، ضعيفه را مسرورا روانه نمودم و بيرون آمده ، بازار به مغازه محمد چايى فروش رفته ، از آنجا آقا مير سيد محمد طباطبايى همدانى درب دكان آقا ميرزا على اكبر تنها نشسته ، مرا ديد ، بلند شده قدرى صحبت از بدى اوضاع بلغار و عثمانى نمود . قدرى دلدارىاش دادم . اما باطنا با نصرت الدوله و اعوان او مربوط است و شايد آمده بود كه ساعتساز را با چند نفر رفقايش كه با نصرت الدوله مع « 1 » هستند و ساعتساز از آنها خود را كنار كشيده ، مربوط دارد . بعد نيم بعد از ظهر خانه آمده ، ناهار آبگوشت كلم و گوجهفرنگى و آش و نان و انگور خورده ، چون ننه اسماعيل به مريضخانه مىرفت ، چايى دم و بلافاصله كه بعد از ناهار باشد چايى خورده و به مريضخانه رفت . من مشغول به تحرير ، بتول هم به كارهاى ديگر .
ميل دوستان به تشكيلات و استقبال نكردن من
سه به غروب آقا ميرزا ابو طالب تبريزى ، معاون السلطنه ، مصدق السلطنه ، متين الدوله ، آقا ميرزا طاهر تنكابنى آقا شيخ حسين گيوه فروش ، آقاى بينش و
هامش
( 1 ) . همراه