ما از يكايك اين داستانها آگاهى نداريم . مگر از شورش استراباد كه آن را جستجو نمودهايم و چون پانوف در آن دست داشت بنام سپاسگزارى كه از اين گونه كوششها بايد كرد داستان آن را مىنگاريم . چنان كه گفتيم پانوف در رشت رنجيدگى پيدا نموده بيرون رفت و يكى از همراهان او احمد صادقوف « 1 » بوده . اين آگاهى را ما از آقاى صادقوف دريافته و اينك داستان را از زبان خود او مىنگاريم :
مىگويد : چون از رشت بيرون رفتيم هفت تن بوديم . من و پانوف و ميرزا محمد حسينزاده و مسيو شارل كه از مردم فرانسه ولى در انزلى نشيمن داشت و سه تن ديگر نيز با يكى از سردستگان مجاهدان گفتگو كرديم كه با پنجاه تن تفنگچى از پشت سر برسد و پولى نيز به او پرداختيم . در انزلى يك شب در خانه مسيو شارل درنگ نموده فردا با يك كشتى بازرگانى از آنجا آهنگ مازندران كرديم . انديشه ما اين بود كه بهر كجا كه رسيديم يكىدو ساعت درنگ نموده با گفتار و يا از هر راه ديگرى مردم را شورانيده از آنجا بگذريم . اينست چون بمشهد سررسيديم با آنكه تنها هفت تن بوديم و آن پنجاه تن نرسيده بود ( سپس هم نرسيد ) باك نكرده از كشتى پياده شديم و بيرقهاى سرخى كه همراه داشتيم بدست گرفته ( زندهباد آزادى ) گويان بآبادى درآمديم . كسى براى جلوگيرى نبود . در آنجا يكتن ديگر بر شماره ما افزوده و چون ازو پرسيديم دانسته شد دربارفروش چندان نيرويى از دولت نيست . اينست بيدرنگ آهنگ آنجا نموديم و همين كه از راه رسيديم فريادكنان به شهر رفتيم . پانوف با چند تن به راه ديگرى رفت و ما چند تن بسراى حكمرانى شتافتيم . و چون آوازه مجاهدان بهمهجا رسيده و دلها را پر از ترس ساخته بود و ما نيز ناگهانى رسيده و بدانسان غوغا برانگيخته بوديم مردم سراسيمه گرديده چنين پنداشتند سپاه انبوهى با ماست و اينست كسى را ياراى ايستادگى نبود . چنان كه حكمران سراى را رها كرده از در ديگر بگريخت و ما به آسانى آنجا را فروگرفتيم . ولى دربارفروش يكصد تن قزاق پاسبانى داشت . اينان بيدرنگ پشتبام را سنگر گرفتند و با پانوف و دسته
هامش
( 1 ) آقاى احمد قازانچايى كه اكنون در تهران زيست مىكند .