جبههء سركه جبينان « 1 » شد و تندى هوا حكايت از دم سردى وام خواهان نمود ، ابر دژم لقا چون زنان دشوارزا ، آوا « 2 » برآورد و گوهر ريزان قطرات باران ، چون گنج قارون در طبقات زمين فرو رفت . دو شب و يك روز باران بدين عنوان « 3 » باران ، و سيول از سينهء جبال به دامان صحرا روان بود . بنابر آنكه خيام « 4 » اقبال شاهنشاهى بر كنار رود و مجرى « 5 » سيل واقع بود ، ارادهء نهضت « 6 » به جانب گندمان كه مشتمل بر عمارات آسمان بنيان است « 7 » ، تصميم يافت و صبح همان روز كه نقل و تحويل واقع مىشد سردى هوا ، باران را كسوت پنبهوار « 8 » برف پوشيد و شدّت سرما روى در تزايد « 9 » و ترقى نهاد و بعد از نهضت موكب مسعود به حسب جريان فرمان قضا ، چند نفر از مردمان بى سر و پا از رهگذر سيل و سرما تلف گشتند « 10 » . الحق در آن روز ، سيلابى شگرف از كثرت ريزش باران و برف جارى و پردهپوش اوديه و صحارى شده بود ، چنانچه بينندگان را گمان ميشد كه اجزاى ارضى و هوايى به سيمياكارى « 11 » سيم روى اندود برف كسوت آبى آب پوشيده و مانند عرق از اندام مسرعان « 12 » باديه پيما از هر جزو زمين چشمهاى جوشيده ؛ با وجود وقوع چنين امرى هايل كه از رهگذر بارش « 13 » سحاب وابل به هم رسيده بود ، نوّاب « 14 » اعليحضرت ظلّ اللّهى « 15 » به ميانجى سفينهء « 16 » حفظ « 17 » خالق سفيد و سياه به منزل مقصود نزول اجلال فرمودند و ملتزمان درگاه و آحاد سپاه بعضى مقارن ورود پادشاه فيروز « 18 » و برخى فرداى آن روز رخت اقامت به ساحل منزل رسانيدند و شاهد خورشيد عالم افروز به نمودن روى گرم تلافى چندروزه [ گ 240 آ ] اختفا و احتجاب نموده ، سپاه « 19 » سفيدپوش برف را از شهربند وجود به تيغ درخشان « 20 » فروغ بيرون كرده قوى و حواس را كه چون « 21 » انگشتان سرما خورده با وجود قرب جوار ،
هامش
( 1 ) . د : چنان .
( 2 ) . د ، م ، مج ، مر : آواز .
( 3 ) . د : - « باران بدين عنوان » .
( 4 ) . د : خيال .
( 5 ) . اساس ، مر : + رود .
( 6 ) . م : از راه .
( 7 ) . ده : - « است » .
( 8 ) . اساس ، د ، ل ، م ، مج ، مر : پنبهدار .
( 9 ) . ده : زايد .
( 10 ) . د ، م : شدند .
( 11 ) . مج : ليمياكار .
( 12 ) . ل ، م : مرغان .
( 13 ) . د : - « بارش » .
( 14 ) . مر : - « نوّاب » .
( 15 ) . د ، ده ، ل ، م ، مر : ظلّ اللّه . مج : ظلّ الهى .
( 16 ) . ل : نصيبه .
( 17 ) . مر : - « حفظ » .
( 18 ) . مج : + بخت .
( 19 ) . ل : - « سپاه » .
( 20 ) . ل : درفشان .
( 21 ) . ل : - « چون » .