نماز را قطع كنم پس به هر نحو بود نماز را تمام كردم و نور از زمين بالا مىرفت پس مشغول شدم به گريه و زارى و عذر خواهى از سوء ادبى كه در مسجد با جنابش نموده بودم و گفتم : « اى آقاى من ! وعدهء جناب شما راست است ، مرا وعده دادى كه با هم برويم به قبر مسلم » .
در بين سخن گفتن بودم كه نور متوجّه قبر مسلم شد پس من نيز متابعت كردم و آن نور داخل در قبّهء مسلم شد و در فضاى قبّه قرار گرفت و پيوسته چنين بود و من مشغول گريه و ندبه بودم تا آن كه فجر طالع شد و آن نور عروج كرد .
چون صبح شد ملتفت شدم به كلام آن حضرت كه امّا سينهات پس شفا يافت ، ديدم سينهام صحيح و ابدا سرفه نمىكنم ، و هفتهاى نكشيد كه اسباب تزويج آن دختر فراهم آمد من حيث لا احتسب و فقر هم به حال خود باقى است چنانچه آن جناب فرمود و الحمد للّه . [ 1 ]
حكايت بيست و سيّم : در متفرّق كردن آن حضرت است عربهاى عنيزه را از راه زوّار
: خبر داد مرا مشافهة سيّد الفقهاء و سناد العلماء ، العالم الرّبّانى جناب آقا سيد مهدى قزوينى ساكن در حلّه ، فرمود : بيرون آمدم روز چهاردهم شعبان از حلّه ، به قصد زيارت جناب ابى عبد اللّه الحسين عليه السّلام در شب نيمهء آن . پس چون رسيدم به شطّ هنديّه [ 2 ] و عبور كرديم به جانب غربى آن ديديم زوّارى كه از حلّه و اطراف آن رفته بودند و زوّارى كه از نجف اشرف و حوالى آن وارد شده بودند جميعا محصورند در خانههاى طائفه بنى طرف از عشائر هنديّه و راهى نيست براى ايشان به سوى كربلا ! زيرا كه عشيرهء عنيزه در راه فرود آمده بودند و راه متردّدين را از عبور
هامش
[ 1 ] بحار الأنوار ، ج 53 ، ص 240 ؛ النجم الثاقب ، ص 489 ، حكايت نودم ؛ جنة المأوى ، ص 240 - 243 .
[ 2 ] آن شعبهاى است كه از نهر فرات كه از زير مسيّب جدا مىشود و به كوفه مىرود ، و قصبهء معتبرهء كه بر كنار اين شطّ است طويرج مىگويند و در راه حلّه واقع شده است كه به كربلا مىرود مؤلّف رحمه اللّه [ نك : نجم الثاقب ، حكايت نود و پنجم ] .