رفت . و در بعضى مقاتل است كه منقذ بن مرّه عبدى ضربتى بر سر او زد كه بيفتاد و مردم با شمشير مىزدند پس دست در گردن اسب آورد و اسب او را سوى لشكر دشمن برد و آنها با شمشير او را ريزريز كردند وقتى روح به حنجر او رسيد به بانگ بلند گفت : اى پدر اين جدّ من پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است كه جامى پر به من نوشانيد كه ديگر تشنه نشوم و مىگفت : العجل العجل : بشتاب بشتاب كه تو را جامى آماده است و اين ساعت آن را بنوشى .
( 1 ) سيّد ( ره ) گفت : پس حسين عليه السّلام بيامد و بر سر او بايستاد روى بر روى او نهاد .
( طبرى ) حميد بن مسلم گفت : آن روز اين سخن از حسين عليه السّلام شنيدم كه مىگفت : « قتل اللّه قوما قتلوك يا بنىّ ما اجرأهم على الرّحمن و على انتهاك حرمة الرّسول » : خدا بكشد آن گروهى را كه تو را كشتند چه دليرند بر خداوند رحمان و بر شكستن حرمت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم .
( ارشاد ) و اشك از ديدگانش روان گشت و گفت : « على الدّنيا بعدك العفا » : پس از تو خاك بر سر دنيا .
( 2 ) و در روضة الصفا گويد : صداى آن حضرت به گريه بلند شد و كسى تا آن زمان صداى گريهء او را نشنيده بود .
و در اين مقام جدّ من گويد :
گلى كه جلوهگر از رخ هزار مينويش * زباد حادثه بنگر به خاك ره رويش
ز شاخسار امامت سپهر چيد گلى * كه بود باغ رسالت معطّر از بويش
فكند چرخ به خاك سيهمهى كه مدام * صد آفتاب دميدى ز شام گيسويش
ز تيشهء ستم از پا در آمد آن سروى * كه جويبار دل مصطفى بدى خويش
جمال وى چو به ميزان عدل سنجيدند * بجز رسول نديدند همترازويش
فشاند خاك به فرق جهان و اهل جهان * به خاك و خون چو شه آغشته ديد گيسويش
نه جز غبار گرفته تنى در آغوشش * نه غير تير نشسته كسى به پهلويش
چو ديد چشم زره خونفشان به پيكر وى * هزار چشمهء خون شد روان زهر مويش
سياه گشت چو شب روز روشنش در چشم * به خاك تيره چو ديد آفتاب سان رويش
به صد خروش چو چوگان عقاب در ميدان * كزان ميانه ربايد ز خصم چون گويش
ولى چه سود كه ابر بلا خدنگ جفا * همىفشاند چو باران بسر زهر سويش
و در معراج المحبّة است :