من آمد و از من درخواست كرد و حاجت خودش را و نوشتن نامهاى به محضر ابوالحسن عليه السلام - خدايش عزت دهد ! - را از من طلبيد و من آن را از خودم دور كردم ، او همچنان در اين باره به من اصرار داشت تا اين كه از او پذيرفتم و آن نامه را نوشتم و خودم به حج رفتم ، سپس آمدم و پاسخ نامه هايى كه پيش از رفتنم فرستاده بودم نيامده بود ، قاصدى را در آن باره فرستادم پس امام عليه السلام به من نوشت : « آنچه را به تو نوشتهام » ! و اگر آن نبود من كسى نبودم به آن خاطر نامه بنويسم . حتى به جبلى نيز آن را نوشته بودو خاطر نشان كرده بود كه چيزهايى به دست فارس خائن - خدايش لعنت كند ! - قديم و جديد فرستاده است كه او پنهان كرده است !
كار فارس در بين ياران جبلى ما و ديگر از دوستانمان شهرت گرفت ، ولى به ديگران ؛ از مخالفانمان تجاوز نكرد تا اين كه از طرف فارس - خدايش لعنت كند ! - برحذر باشند و از او دورى كنند و نسبت به او محافظت نمايند ، خداوند از شر او نگهدارد و ما از خداوند سلامت در دين و دنيا را خواستاريم و اين كه ما را از چنان سلامتى برخوردار نمايد ! والسلام . « 1 »
16 - از ابونصر نقل كرده است ، مىگويد : من از ابويعقوب يوسفبن سخت شنيدم كه گفت : در سامرا به هنگام زوال ظهر نافله مىخواندم ناگهان علي بن عبدالغفار آمد و گفت : عمرى ( خدا رحمتش كند ! ) نزد من آمد و به من گفت : مولايت به تو فرمان مىدهد كه مرد مطمئنى را در پى مردى به نام علي بن عمرو عطار كه از مردم قزوين آمده است ، بفرستى ؛
هامش
( 1 ) - رجال كشى : ص 442 .