فروختم جز دو دختر مريض كه يكى از ديگرى بهتر است . گفتيم : آنها را بياور تا ببينيم ! آنها را بيرون آورد ، گفتيم : اين كه خوشاندام است چند مىفروشى ؟ گفت : هفتاد دينار ، گفتيم : احسان كن ( تخفيف بده ! ) گفت : از هفتاد دينار كمتر نمىدهم ، گفتيم : ما او را به همين كيسهء سربسته مىخريم ؛ هر چه باشد ما نمىدانيم چند دينار است ؟ مردى با سر و ريش سفيد نزد او بود ، گفت : كيسه را باز كنيد و وزن كنيد ! بردهفروش گفت :
باز نكنيد كه اگر يك نخود از هفتاد دينار كمتر باشد ، آن را نمىفروشم ! پيرمرد گفت : جلو بياييد ! جلو رفتيم و مهر را شكستيم و دينار را وزن كرديم ، ناگاه هفتاد دينار بود بدون كم و زياد ، دخترك را گرفتيم و آورديم ، و بر امام باقر عليه السلام درحالى وارد شديم كه امام صادق عليه السلام نيز كنار آن حضرت ايستاده بود و از آنچه پيش آمده بود گزارش داديم .
امام عليه السلام پس از شنيدن سخنان ما خدا را حمدو سپاس گفت ، سپس از آن دختر پرسيد : « اسمت چيست ؟ » گفت : حميده . فرمود : « در دنياو آخرت پسنديدهاى ، بگو ببينم دوشيزهاى يا بيوه ؟ » گفت : دوشيزه . فرمود :
« چگونه ، درحالى كه چيزى به دست اين بردهفروشان نمىافتد جز اينكه او را ضايع مىكنند » . عرض كرد : بسا اتفاق افتاد كه به سراغ من مىآمد و به حال درآميختن با من مىنشست ، خداوند مرد سر و ريش سفيدى را بر او مسلّط مىكرد و به او سيلىها مىزد تا او از نزد من برمىخاست و مىرفت . چند بار با من چنين برخورد كرد و آن پيرمرد هم با او چنان كرد . امام عليه السلام فرمود : « اى جعفر ! او را براى خود ( به همسرى خود )
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 264
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٢٦٤