آنها را مىبوسيدى !
سپس جابر رو به انس كرد و گفت : اى ابوحمزه ! رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دربارهء اين دو ، چيزى را به من خبر داد كه گمان نمىكنم در هيچ بشرى باشد .
انس گفت : اى ابوعبداللَّه ! پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم چه خبرى را به تو داد ؟
علي بن حسين عليهما السلام مىفرمايد : حسن و حسين عليهما السلام رفتند و من ايستادم تا گفتگوى آن قوم را بشنوم ! پس جابر شروع به گفتن حديثى كرد و گفت :
روزى در آن بين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ميان مسجد بود و مردم در پيرامون او گرد آمده بودند ، ناگهان رو به من كرد و فرمود : جابر ! حسن و حسين عليهما السلام را نزد من بطلب ! آن حضرت سخت به آن دو دلبسته بود ! من رفتم و آنها را فراخواندم و آمدم در حالى كه گاهى اين را حمل مىكردم و گاهى آن را تا خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آوردم .
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در حالى كه اثر شادى را در چهرهاش مىديدم ، چون محبت و احترام مرا نسبت به آنها ديد ، فرمود : جابر ! آيا آنها را دوست مىدارى ؟
عرض كردم : پدر و مادرم به فدايت چه چيزى مانع محبت من مىشود در حالى كه موقعيت آنها را نسبت به شما مىدانم ؟ !
فرمود : آيا از فضيلت آنها تو را خبر ندهم ؟ عرض كردم : پدر و مادرم به فدايت ! چرا يا رسول اللَّه !
فرمود : چون خداى تعالى خواست مرا بيافريند ، مرا به صورت نطفهء سفيد پاكيزهاى آفريد ، و آن را در صلب آدم عليه السلام به وديعت نهاد ، و همواره از صُلب پاكيزهاى به رحم پاكيزهاى آن را منتقل كرد تا به نوح و ابراهيم
مسند الإمام السجاد (ع) (مسند امام سجاد ع) (فارسى) — صفحة 363
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٣٦٣