قسم ديگر از امور عدمى هستند كه صفت وجودى در مقابل آنها نيست . مثل ( لا انسان ) كه شأنيت وجودى در آن نيست .
( 260 ) و باز بعضى از معانى عدمى اسم مخصوص دارند مثل كورى كه عدم بينائى و سكوت كه عدم نطق و سكون كه عدم حركت است و امثال آنها .
و بعضى از معانى عدمى اسم مخصوصى ندارند و هرگاه بخواهند به آنها اشاره كنند اول لفظى را كه بر معانى ثبوتيه دلالت مىكند اصل قرار داده و سپس حرف سلب بر آن مىافزايند مثلا دانا را نادان .
يافته را نايافته . درست را نادرست تعبير ميكنند .
و بعضى علاوه بر آنكه اسامى مخصوص دارند با حرف سلب نيز ادا ميشوند مثل نابينا و كور . ناشنوا و كر كه هردو استعمال مىشود .
( 261 ) بنابراين معدوله لفظى است كه از لفظ مثبت و منفى تركيب يافته باشد و از اين جهت معدوله نامدارد كه لفظ وجودى در معنى عدمى به كار رفته و يا به اين سبب است كه لفظ نفى كه بايد در سلب بسيط استعمال شود جزء محمول قرار گرفته و از مورد اصلى خود تغيير يافته و عدول كرده است .
( 262 ) بعضى بين الفاظ بسيطه و مركبه تفاوت گذاشته و گفتهاند مفهوم لفظ تركيبى از لفظ بسيط اعم است مثلا غيربينا را ميتوانيم در سنگ به كار بريم اما نميتوانيم بگوئيم سنگ كور است . زيرا لفظ كور در جائى استعمال مىشود كه در نوع آن چيز امكان بينائى باشد و اين مطلب بايستى در علم لغت و ادب مورد گفتگو قرار گيرد .
منطق نوين ( مشتمل بر اللمعات المشرقيه في الفنون المنطقيه ) ( فارسى ) — صفحة 286
مساهمون: صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )
ص٢٨٦