شورش برپا كرد . حكم سردار خود عمروس بن يوسف را به جنگ او فرستاد .
عمروس لشكر خود را از طلبيره به حركت درآورد و چند بار با شورشيان روياروى شد و چون پايدارى آنان را در نبرد مشاهده كرد به سلاح حيله دست برد و برخى از بزرگان شهر را به مال و وعده بفريفت و آنان را به كشتن عبيدة بن حميد برانگيخت و بدينگونه آن شورش را فرونشانيد و شهر برپاى خاسته زير سلطهء حكم بن هشام درآمد . ولى اين آرامش ديرى نپاييد و هنوز سالى چند نگذشته بود كه طليطله باز دستخوش آشوب شد و حكم چارهاى براى سركوبى شورش جز امارت عمروس ابن يوسف بر طليطله نيافت . عمروس از مولدين و از مردم وشقه بود داراى وجاهت و قدرت . او در ثغر اعلى بر خلاف بسيارى از زعماى شورشگران خود را مطيع فرمان حكم اعلام كرد و به سود او دعوت مىنمود . حكم را از روش او خوشآمد ، به خدمتش خواند و او را به سردارى سپاه برگزيد . آنگاه براى آرام كردن شهر طليطله حكومت آن را به او سپرد . آنچه او را به صدور اين حكم برانگيخت اين بود كه عمروس از مولدين بود و مردم طليطله نيز بيشتر از مولدين بودند . حكم بن هشام به مردم طليطله نوشت : « من فلان را به امارت شهر شما برگزيدم و او از خود شماست تا دلهايتان به او بيارامد و ديگر كسان از عمال و موالى خود را كه شما از آنان كراهت داشتيد به شهر شما نفرستادم تا از حسن ظن من نسبت به خود آگاه شويد . »
عمروس وارد طليطله شد و با مردم همدلى نمود و در نزد آنان به دشمنى بنى اميه تظاهر كرد و گفت به بيرون رفتن از چنبر طاعت ايشان موافق است و با ملايمت و مدارا دلهايشان را با خود همراه نمود . سپس با همراهى ايشان در خارج طليطله قلعهاى استوار بنا كرد و دليلش آن بود كه مىخواهد سپاهيان و فرماندهان را در آنجا جاى دهد تا از مردم شهر دور باشند ، زيرا به آسايش مردم علاقهء بسيار دارد .
سپس نزد حكم در نهان كس فرستاد و خواست كه لشكرى به طليطله اعزام دارد . حكم نيز لشكرى به سردارى پسر خود عبد الرحمان بن حكم گسيل داشت و چنان نمود كه به جنگ مسيحيان شمال مىرود . اين لشكر به هنگام بازگشت بر طليطله گذشت .
عمروس با بزرگان شهر به استقبال اميرزاده و شادباش او بيرون آمدند . عبد الرحمان آنان را گرامى داشت و ملاطفت نمود . در اينجا آن توطئه كه وجوه و اعيان طليطله در آن به هلاكت رسيدند تحقق يافت . فرمان دستگيرى و كشتار را حكم با فرزند خود
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 256
مساهمون: عبد المحمد آيتى
ص٢٥٦