آنكه با شما اين كار كرد . ايشان گفتند : اى حسن ، مگر تو او را مىشناسى ؟
حسن گفت : او و عجوز ، هردو را ميشناسم . ايشان بحسن گفتند : خليفه را چه جواب گوئيم ؟ شومان گفت : اى دنف ، تو در پيش خليفه به عجز اعتراف كن و به او بگو كه من عجوز را نميشناسم . تو حسن شومان را بر اين كار بگمار . پس آن شب را بخفتند .
بامدادان بديوان خليفه برآمدند و زمين بوسه دادند . خليفه گفت : اى احمد ، عجوز كجاست ؟ درحال ، احمد شمشير از ميان بگشود و گفت : من عجوز را نمىشناسم . تو حسن شومان را بر اين كار بگمار . كه او عجوز و دختر او همىشناسد . و لكن عجوزى كه اين حيلتها كرده ، از بهر طمع مال نيست و او را قصد اين بوده است كه عيارى خود و دختر خود را بخليفه آشكار كند تا اينكه خليفه ، شغل شوهر او بوى سپارد . پس شومان ، آوردن عجوز را ضامن گشته ، از كشتن او شفاعت كرد . خليفه گفت : بروح پدران پاكم سوگند كه اگر آن عجوز ، چيزهاى مردم بازپس دهد ، او در امانست و شفاعت حسن را بپذيرم . آنگاه خليفه ، دستارچهء امان بحسن شومان بداد . 40 حسن شومان بسوى خانهء دليله روان گشت و بانگ بر دليله زد . دختر دليله جواب داد . حسن پرسيد : مادرت كجاست ؟ بگو كه چيزهاى مردم بازآورد و با من در دستگاه خليفه حاضر آيد .
كه از بهر او دستارچهء امان آوردهام . اگر بخواهد بدر نيايد ، جز خويشتن كسى را ملامت نكند . درحال ، دليله بيرون آمد و چيزهاى مردم را بدرازگوش هيزمفروش و اسب بدوى بار كرد . حسن شومان به او گفت : چيزى كه در نزد تو باقى ماند ، جامههاى احمد دنف و زيردستان اوست . عجوز گفت : بنام بزرگ خدا سوگند كه من ايشان را غارت نكردهام . حسن گفت : راست ميگوئى . اين حيلتها از دختر تو زينب است .
پس حسن با دليله بسوى خليفه روان شدند . حسن پيش رفته ، چيزهاى مردم را در پيشگاه خليفه حاضر كرد . چون خليفه آنها را بديد ، فرمود كه عجوز را در زندان ، مخلد دارند . دليله گفت : اى شومان ، من در پناه توام . حسن شومان
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 300
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٠٠