حكايت هارون الرشيد و دخترك
و نيز حكايت كردهاند كه : خليفه هارون الرشيد ، روزى از روزها با جعفر وزير برمكى از جائى ميگذشت . دختركانى چند بديدند كه آب بمردم همىدهند . خليفه بسوى ايشان رفته ، آب خواست . يكى از ايشان اين دو بيت برخواند :
اى مقرر به تو رسوم كمال * اى منور به تو نجوم جمال
بوستانى است صدر تو ز نعيم * آسمانى است قدر تو ز جلال
خليفه را ملاحت و فصاحت آن دخترك ، پسند افتاد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .