فصل اما سخن دربارهء پنهان بودن امام ، و اين كه چرا پنهان زيست مىكند ، اين است :
پس از ثابت شدن آن چيزهائى كه پايه و ريشهء امام بودن دانستيم ، و گذشت ، كه گفتيم هيچ روزگارى از بودن امام ، تهى نمىماند ؛ و گفتيم يكى از شرطهاى امام بودن كسى ، اين است كه بدانيم ، از بيراهه رفتن ، و پوشيده ماندن كارى بر او ، بازداشته شده است ، و بايد سخنى آشكار ، بر امام بودنش رسيده باشد ؛ با پذيرفتن اين سخنان ، بايد امام همان كسى باشد ، كه ما او را امام مىدانيم ؛ زيرا مردم روزگار ما چند سخن مىگويند : پارهاى كسى را امام مىدانند ، كه نمىگويند ، به بيراهه رفتن او ، گمان برده نمىشود ؛ و سخنشان به آنچه گفتيم ، از ميان برداشته شد ؛ و پس از آن راهى نمىماند ، جز آن كه بگوئيم همان كسى كه امامش مىدانيم ، امام است ؛ و گرنه سخن راست از ميان گروه مسلمانان بيرون رفته است .
اكنون كه امام بودن او ، استوار گرديد ، و چنين مىيابيم كه او خودش را براى ما آشكار نمىكند . خواهيم دانست ، چيزى در ميان بوده است ، كه پوشيده زيستن را بر او روا گردانيده است ، و اگر سببى برايش نبود ، پوشيده نمىزيست ؛ زيرا او از بيراهه رفتن بازداشته شده است ؛ اما چنين نيست ، كه بايد خود آن سبب را بشناسيم و بدانيم چيست . مانند اين كه كسانى بر هستى آفريدگار ، خورده مىگيرند ، و