جان مىداد . پس از آنكه همگى مىمردند ، سياهچال را بر اجسادشان ويران مىساختند و بدين صورت زندانشان ، به گورهايشان تبديل مىشد .
ولى علىرغم اين مصائب ، انقلاب مىنمودند . دراين زمينه مىتوان به يك داستان تاريخى اشاره نمود . هنگاميكه عيسى بن زيد بن على بن الحسين ، پدرش را در تبعيدگاه از دست داد ، كودكى بيش نبود ؛ بعدها ، در بزرگسالى او را « سيّد سقّا » ناميدند ؛ زيرا در شهر كوفه سوار بر شترى كه اجاره كرده بود ، آب مىفروخت و زندگيش را با درآمد سقّايى مىگرداند و جز سقّايى كسى از او چيزى نمىدانست .
پس از مرگ وى ، يكى از دوستانش دو پسر عيسى بن زيد را نزد مهدى عبّاسى مىبرد . خليفه از آنكه او با پاى خود به كام مرگ آمده است ، خوشحال مىشود ؛ زيرا براى دستگيرى او جايزهاى را تعيين كرده بود ولى تا به حال كسى موفّق نشده بود او را دستگير نمايد .
آن شخص همراه دو كودك نزد خليفه عبّاسى آمد . سلام نمود ولى خليفه پاسخ سلامش را نداد بلكه به او گفت : با پاى خود به كام مرگ آمدهاى ! آن شخص پاسخ داد : اى خليفه ، آمدهام تا تو را مژده و تسليتى دهم . خليفه گفت : چه مژدهاى ؟ آن شخص در پاسخ گفت : عيسى بن زيد درگذشت . خليفه گفت : سوگند به خدا نيكو مژدهاى است ! - عيسى مرد كهنسالى بود كه تنها سقّايى مىكرد ؛ ولى با اين حال خليفه در كاخ خود در بغداد ، هميشه احساس مىكرد كه عيسى سايه به سايهاش مىآيد - سپس خليفه پرسيد : و براى چه
امام حسين (ع) تجلى حقيقت (فارسى) — صفحة 177
مساهمون: شوشترى زاده
ص١٧٧