كه گروهى نيرومنديم گرگ او را بخورد به راستى كه ما زيانكار خواهيم بود . ( 14 ) و چون او را بردند باهم همسخن و همپيمان شدند كه او را در چاه بيفكنند ، به دو وحى كرديم كه آنان را از اين كارشان باخبر خواهى كرد ولى آنها ( اين حقيقت را ) درك نمىكنند . ( 15 ) شبانگاه گريهكنان پيش پدر آمدند . ( 16 ) گفتند اى پدر ! ما به مسابقه ( جلو زدن از هم ) رفته بوديم و يوسف را نزد بنهء خويش گذاشتيم پس گرگ او را بخورد ولى تو سخن ما را گرچه راستگو باشيم باور ندارى . ( 17 ) و پيراهن وى را با خون دروغين بياوردند ( پدر ) گفت : ( چنين نيست ) بلكه دلهايتان شما را به وسوسه انداخته من خويشتندار و صبرى نيكو دارم ( در مقام انتقام نيستم ) و با توكل بر خداوند حقيقت مطلب را از او مىطلبم . ( 18 ) و كاروانى بيامد و ماءمور آب خويش را بفرستادند ، او دلوش را در چاه افكند و صدا زد : مژده ، اين پسر است و او را مانند كالايى پنهان داشتند
القرآن الكريم ( ترجمه قرآن با الهام از نظريات علامه طباطبائى ) ( فارسى ) — صفحة 379
مساهمون: كتاب الله تبارك وتعالى
ص٣٧٩