تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فاطمة الزهراء ( ع ) بهجة قلب المصطفى ( ص ) ( فاطمه زهرا ( ع ) شادمانى دل پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 630

مساهمون:

ص٦٣٠
ورود فاطمه به خانه‌ات با حضرت صحبتى بكنيم ؟ گفتم : انجام دهيد ! آنان نزد حضرت رفته امّ ايمن روى به حضرت كرده گفت : اى رسول خدا ! اگر خديجه عليها السّلام زنده بود با عروسى فاطمه ديدگانش روشن مىشد . على دلش مىخواهد كه همسرش به خانه‌اش رود . ديدگان فاطمه را به شوهرش روشن بفرماييد و به زندگى او سر و سامانى دهيد و چشم ما را نيز روشن كنيد . حضرت فرمود : چرا خود على نمىآيد و همسرش را از من نمىخواهد ؟ ! ما انتظار داريم خود او بيايد و از ما درخواست كند . على عليه السّلام فرمود : عرض كردم : اى رسول خدا حيا مانع من مىشد .

دعوت به وليمهء عروسى

( 1 ) . . . حضرت به سوى زنها نگاهى كرده فرمود : اينجا چه كسانى هستند ؟ امّ سلمه عرض كرد : من هستم و اين يكى زينب است و اين يكى فلانى است و اين فلانى . فرمود : براى دخترم و پسر عمويم در منزل خودم خانه‌اى آماده كنيد ! امّ سلمه عرض كرد : اى رسول خدا ! در كدام يك از اتاقها ؟ فرمود : در حجرهء خودت . و به همراهان خويش دستور فرمود كه زينت كنند و خود را به طور مناسب بيارايند . امّ سلمه گويد : از فاطمه پرسيدم : آيا براى خود عطرى ذخيره كرده‌اى ؟ فرمود : آرى . شيشه‌اى آورد و مقدارى از آن را در دست من ريخت . آن را بوييدم رايحهء خوشى داشت كه تا آن وقت چنان بويى به مشامم نرسيده بود . گفتم : اين از كجاست ؟ فرمود : روزى دحيه كلبى بر رسول خدا وارد شد . حضرت به من فرمود : زيراندازى براى عمويت پهن كن ! من زيراندازى براى او آورده گذاردم تا بر آن بنشيند . هنگامى كه برخاست ، از جامه‌اش چيزى افتاد . و دستور داد آن را جمع كنم . على عليه السّلام از رسول خدا دربارهء آن پرسش كرد . حضرت فرمود : عنبرى بود كه از بالهاى جبرائيل افتاد . على عليه السّلام گويد : رسول خدا فرمود : يا على ، براى خانواده‌ات غذايى خوب تهيّه كن ، گوشت و نانش از ما ، خرما و روغنش از تو ! من خرما و روغن تهيّه كردم . حضرت آستين‌ها را بالا زده خرماها را شكافته با روغن مخلوط كرد و قوچ بزرگى با مقدار زيادى نان نزد ما فرستاد ، و سپس فرمود : هر كه را دوست دارى ، دعوت كن ! هنگامى كه به اين منظور به مسجد رفتم ، آنجا را مملوّ از صحابهء رسول خدا ديدم .