صبر در مىبندد ، امّا نيستم ايمن ز شوق * خانهء پررخنه و كوتاه ديواريم هست
گر شوم ناچار دندان بر جگر بايد نهاد * چارهء خود كردهام ، جانِ جگر خواريم هست
كى گريزم از درت ، امّا ز من غافل مباش ! * نقش ديوارم ، و ليكن پاى رفتاريم هست
گرچه نايد بندهاى چون من به كارِ كس ، ولى * گر تو هم خواهى كه بفروشى خريداريم هست « 1 »
( وحشى )
226 - چلهنشين
قدر دل و پايهء جان يافتن * جز به رياضت نتوان يافتن
جثّهء خود پاكتر از جان كنى * چون كه چهل روز به زندان كنى
مرد به زندان ، شرف آرد به دست * يوسف از اين روى به زندان نشست
رو ، به پس پرده و بيدار باش * خلوتى پردهء اسرار باش
هرچه خلاف آمده عادت بود * قافله سالار سعادت بود « 2 »
( نظامى )
227 - گذران عمر
همچنين فرد باش ! « خاقانى » ! * كآفتاب اينچنين دلافروز است
يار ، موى سفيد ديد و گريخت * كه به دزدى ، دلش نوآموز است
آرى از صبح ، دزد بگريزد * گر پى جان سلامت اندوز است
گرچه مويم سفيد شد بىوقت * سال عمرم هنوز نوروز است
شب كوته ، كه صبح زود دَمد * نه نشان درازىِ روز است « 3 »
( خاقانى )
228 - همنشين نيكو
و اذا صاحبت فاصحب ماجدا * ذا عفاف و حياء و كرم
هامش
( 1 ) . ديوان وحشى - چاپ نخعى ، ص 40 - 39 .
( 2 ) . نظامى گنجوى - مخزن الاسرار ، مقاله هفتم .
( 3 ) . ديوان خاقانى - چاپ سجادى ، ص 832 .