تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
دوباره گفتار خود را براى تو تكرار مىكنم تا به خاطر بسپارى . سپس امام ( ع ) در پايان گفتارش به او فرمود : اى جويريه ! دوست ما را تا زمانى كه ما را دوست دارد ، دوست بدار ، و چون با ما دشمن شد ، او را دشمن بدار و دشمن ما را مادام كه با ما دشمن است ، دشمن بدار و چون دوست ما شد ، او را دوست بدار . گويد : گروهى كه دربارهء حضرت على ( ع ) دچار شكّ و ترديد بودند ، مىگفتند : آيا مىبينيد او مىخواهد جويريه را وصى خود قرار دهد همچنان كه ادعا مىكند ، خود ، جانشين پيامبر ( ص ) است ؟ و اين سخنان را از آن رو مىگفتند كه او را پيوسته همراه على ( ع ) و مورد عنايت خاص او مىديدند . روزى جويريه نزد حضرت على ( ع ) آمد در حالى كه آن حضرت بر پهلو خوابيده بود و گروهى از يارانش نزد او بودند . جويريه ، آن حضرت را صدا كرد و گفت : اى آن كه خوابيده‌اى ! بيدار شو ، بر سر تو ضربتى زده خواهد شد كه محاسنت به خون آن رنگين مىشود . امير مؤمنان ( ع ) لبخندى زد و فرمود : من هم در مورد سرنوشت تو مىگويم . آگاه باش ، سوگند به آن كه جانم در دست قدرت اوست ، تو را نزد مردى خودخواه و حرامزاده مىبرند ، دست و پايت را قطع مىكنند و برتنهء درخت خرماى كافرى تو را به دار مىكشند . راوى گويد : به خداوند سوگند ، مدّتى از اين جريان نگذشته بود كه زياد ملعون ، جويريه را دستگير و دست و پايش را قطع كرد و او را بر تنهء درخت خرماى كوتاهى كه نزديك درخت خرماى ابن معكبر بود و تنه‌اى بلند داشت ، به دار آويخت . « 1 » زياد بن ابيه از كسانى بود كه به طور آشكار با امير مؤمنان ( ع ) دشمنى مىكرد . او ياران على ( ع ) را مىشناخت ، آنها را تعقيب مىكرد و هر جا مىيافت ، به قتل مىرساند . عبد الرحمن بن حسان عنزى از ياران على ( ع ) بود كه در كوفه اقامت داشت و مردم را عليه بنى اميه تحريك مىكرد . زياد او را دستگير كرد و به شام فرستاد ، معاويه از او خواست تا از حضرت على بيزارى جويد ولى عبد الرحمن بتندى به او پاسخ داد . لذا معاويه ، او را به سوى زياد فرستاد و در سال 51 ( ه . ق ) او را به شهادت رسانيد .
هامش
( 1 ) - در شرح نهج‌البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 2 ، ص 291 ، ابن مكعبر ذكر شده ، در حالى كه در متن كتاب ابن معكبر آمده است - م .