و چون جنگ آغاز گرديد ، عاصم بن عمرو در حالى كه چنين حماسه سرايى مىكرد به ميدان تاخت :
« يار سپيد من كه گردنش به زردى زر مىماند و همانند نقره اى است كه روكش طلا داشته باشد مىداند كه من مردى هستم كه تنها دشنامى عيب من باشد . اى دشمن من اين را بدان كه ملامت شنيدن مرا بر تو مىانگيزد ! »
آن گاه به مردى از پارسيان حمله برد و آن مرد بگريخت ، عاصم به تعقيبش پرداخت ، تا آن كه آن مرد خود را در ميان سپاهيان خود انداخت و از نظر عاصم پنهان گرديد . عاصم در اين تعقيب ، به درياى سپاه دشمن فرو رفت و هم چنان پيش تاخت كه به سوار ديگرى برخورد كه قاطرى را به دنبال خود مىكشيد . سوار چون چشمش بر عاصم افتاد ، مهار استر را رها كرد و خود را درميان افراد سپاه و ياران خويش پنهان ساخت و آنان نيز وى را به حمايت گرفتند . عاصم استر را با بارى كه بر پشت داشت جلو انداخت و به سپاه خويش باز گشت ! بارى كه آن استر بر پشت داشت تشريفات سفره فرمانده كل قوا را كه از حلوا و عسل و انگشت پيچ و غيره شامل مىشد تشكيل مىداد . معلوم شد كه آن سوار ، خوان سالار فرمانده كل قوا بوده است .
عاصم آنها را به خدمت صعد وقاص برد و خود به جايگاه خويش باز گشت . سعد چون در آنها نگريست بفرمود تا همهء آن شيرينى ها را در ميان افاد عاصم تقسيم كردند و به آنها چنين پيغام فرستاد : امير اين ها را به شما ارزانى داشته است ، گوارايتان باد .
روز ارماث
بنا به روايت سيف : پس از سخن رانى عاصم نبرد قادسيه شروع شد و اين نبرد سه روز به درازا كشيد ، و هر روزى به نام مخصوص نام گذارى گرديد كه نخستين روز آن روز ( ارماث ) مىباشد . « 1 »
هامش
( 1 ) . در شرح حال قعقاع نيز اشاره اى به اين روز شد .