امّا به آنها اجازهء ملاقات داده نشد . ناگزير بر « ابرش » وارد شدند و به او گفتند :
به امير المؤمنين بگو كه امير ما با لشكرى كه از ما و سربازان خود تشكيل داده به جنگ مىرود ، چون غنايمى به دست مىآوريم ما را محروم كرده ، آن را به لشكر خاص خود اختصاص مىدهد . آنگاه مىگويد : شما در اين حرمان بيشتر ثواب مىبريد ، و چون بخواهيم يك شهر و قلعه را فتح كنيم ، او ما را بر سايران مقدم مىدارد كه سپر لشكر او شويم . آنگاه مىگويد : اجر و ثواب شما در اين جانفشانى بيشتر است . از اين گذشته ، لشكريان شكم گوسفندان را زنده زنده مىشكافند و برهها را از شكم آنها بيرون آورده ، پوست مىكنند و مىگويند : از اين پوست براى خليفه پوستين تهيه مىكنيم . براى يك پوست هزار ميش را مىكشند و ما اين كارها را تحمّل مىكنيم . سپس آنان ما را دچار گرفتارى ديگرى كردند و آن ، اين كه هر دوشيزهء زيبايى را از ميان ما مىربودند . ما پس از اين ظلم و تجاوز اعتراض كرده گفتيم : ما در كتاب خدا و سنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نديدهايم كه چنين امرى جايز باشد . ما هم مسلمان هستيم . اكنون آمدهايم بدانيم آيا اين كارها به دستور امير المؤمنين انجام مىگيرد يا نه .
آنها مدتى در آنجا بدون نتيجه اقامت كردند ، تا اين كه زاد و راحلهء آنان تمام شد و نااميد شدند . آنگاه صورتى از اسامى خود را نوشته به وزرا دادند و گفتند : اگر امير المؤمنين راجع به ما پرسيد ، خبر دهيد كه ما از افريقا آمديم و نااميد برگشتيم .
آنگاه به سوى افريقا رهسپار شدند . اول كارى كه كردند ، عامل هشام را كشتند و پرچم تمرّد و عصيان برافراشتند و بر افريقا مستولى شدند . خبر شورش به هشام رسيد . وضع و حال نمايندگان را پرسيد . اسامى را به او دادند ، دانست كه اين عده همان كسانى هستند كه بر ضد او قيام كردهاند . » « 1 »
هامش
( 1 ) . كامل ابن اثير ، ج 3 ، ص 92 ، 93 ؛ تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 313 .