تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤

وفات سليمان « 1 »

سلطنت و حكومت سليمان به مدت چهل سال در كمال قدرت و عظمت تداوم داشت تا در غروب يكى از روزها كه سليمان در قصر زيبا و باشكوه خود كه از آبگينهء صاف و شفاف بنا شده بود ، در يكى از اطاقهاى فوقانى به تماشاى اطراف و اكناف شهر مشغول بود و از تجلى عظمت و قدرت خداوند درس حكمت و پند عبرت مىآموخت . در همان حال كه سليمان بر عصاى خود تكيه زده بود ناگهان صداى ورود شخصى را احساس كرد و سلسله افكار او گسيخته شد ، با نزديك شدن صدا ، به يكباره چهره جوانى ناشناس با هيمنه و هيبتى بىنظير پديدار گشت ، سليمان كه از ورود بدون اجازه وى بيمناك شده بود پرسيد ، تو كيستى و چه حاجتى دارى و چرا بدون اجازه وارد قصر شده‌اى ؟ جوان پاسخ داد : من پيك مرگم و براى گرفتن جان تو آمده‌ام و براى اين كار كلبه فقرا و كاخ پادشاهان براى من فرقى ندارد و بعلاوه براى ورود به كسب اجازه نيازى ندارم ، اينك تو بايد فورا سلطنت و حكومت را به ديگران و جان خود را به من و تن خود را به خاك بسپارى و به فرمان خداوند جاويد و لايزال تن در دهى . با شنيدن اين سخنان ، لرزه بر اندام سليمان افتاد و از جوان فرصتى خواست تا در امور خود و سپاهيانش ترتيبى بدهد ، اما درخواست او رد شد و پيك مرگ در همان حال كه ايستاده بود جان وى را گرفت و سليمان از سلطنتى با چنان شكوه و جلال كه مدت چهل سال زحمت آن را كشيده بود ديده فروبست . پس از وفات سليمان ، بدن او تا مدتى همچنان بر عصا تكيه داشت و پابرجا ايستاده بود و كسى بدون اجازه قدرت ورود به كاخ را نداشت . اما پس از مدتى ، موريانه‌ها به عصاى وى دست يافتند و آن را خوردند و چون تعادل سليمان بهم خورد ، جسدش به زمين افتاد و اطرافيانش دريافتند كه مدتى از مرگ وى مىگذرد .
هامش
( 1 ) . اقتباس از سورهء سبأ ؛ آيه : 14 .