است ، و به خفيّات موجودات و آشكاريهاى آنها آگاه است ، و بر حفظ هر يك در مرتبهء خودش تواناست ، و توان اين را دارد كه حقّ هر كسى را بدهد ، اطاعت خلق از او ، از صميم قلب واقع نمىشود . و باطنا مردم تسليم او نمىگردند . و در نتيجه ، از او نفع اخروى نمىبرند .
پس اگر بدانند كه او معصوم نيست و در آنچه كه به آنها القا مىكند ممكن است خطا كند ، چگونه تسليم او مىشوند .
و مسألهء عصمت چيزى است كه نصّ در حقّ او اقتضا كرده است ، چون عصمت و بصيرت و علم به باطن امور ، چيزى نيست كه از ظاهر بشرى معلوم باشد و با ديدن درك شود تا براى مردم شناختن آن ممكن باشد ، بلكه عصمت امر خفى است كه آن را درك نمىكند مگر كسى كه احاطه به آن داشته و عالم به سرائر و خفيّات او باشد . بنا بر اين كسى كه نصّى بر او نباشد خلافت او ممكن نيست . و در آيات ، موقوف بودن شفاعت به اذن خدا ، اشاره به اين توقّف هست . لذا صوفيّه گفتهاند :
موكول بودن رياست الهى بر اذن و اجازه ، از ضروريّات مذهب يا نزديك به ضرورى بودن آن است ، و سلسلهء اجازهء آنها منضبط است و دست به دست و نفس به نفس به معصوم مىرسد .
و فقها ، نيز قائل به آن هستند و سلسله اجازهء ايشان مضبوط است ، بلكه در صدر اوّل چنين بودند كه اگر براى يكى اجازهء سخن گفتن با دشمنان و روايت از معصوم حاصل نمىشد با احدى در امر دين حرف نمىزد و حديثى از احاديث معصومين را روايت نمىكرد . و اجازهء مشايخ روايت نيز معروف است ، پس اكنون هم مانند صدر اسلام هر كس ادّعاى خلافت و نيابت رسالت بدون اذن و اجازه بكند از عذاب رهائى ندارد و چون رسول صلّى اللّه عليه و آله مؤسّس احكام سياسى و عبادات قالبى است و از مردم از اين جهت بيعت گرفته است لذا اخذ اين بيعت را از اين جهت اسلام نامند ، و نيز پيامبر از جهت قلب ، هدايتكننده و اصلاحكنندهء
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 118
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص١١٨