كشيد ، آنگاه برخاست و جنازه را با دست خود گرفت و داخل قبر كرد ، سپس خم شد و مدتى طولانى با او سر گوشى ميكرد و مىفرمود : پسرت ، پسرت [ پسرت ] پس برخاست و روى قبر را هموار كرد ، و باز خود را به روى قبر انداخت و مردم ميشنيدند كه ميفرمود : « * ( لا إِله إِلَّا الله ) * بار خدايا ! من او را به تو ميسپارم » آنگاه مراجعت فرمود .
مسلمين عرضكردند : شما را ديديم كارهائى كرديد كه پيش از اين نكرده بوديد ؛ فرمود : امروز مهربانى ابو طالب را از دست دادم ، فاطمه اگر چيز خوبى نزدش بود ، مرا بر خود و فرزندانش مقدم ميداشت ، من از روز قيامت ياد كردم و گفتم : مردم برهنه محشور شوند ، او گفت : واى از اين رسوائى ، من ضامن شدم كه خدا او را با لباس محشور كند و از فشار قبر يادآور شدم . او گفت : واى از ناتوانى ، من ضمانتش كردم كه خدا كارگزاريش كند ، از اين جهت او را در پيراهنم كفن كردم و در قبرش خوابيدم و سر بگوشش گذاردم و آنچه از او ميپرسيدند تلقينش كردم . چون او را از پروردگارش پرسيدند جواب داد و چون از پيغمبرش پرسيدند جواب داد اما چون از ولى و امامش پرسيدند ، زبانش بلكنت افتاد ، من گفتم : پسرت ، پسرت [ پسرت ] .
3 - مفضل بن عمر گويد شنيدم : امام صادق عليه السلام مىفرمود : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله متولد شد ، سفيدى مملكت فارس و كاخهاى شام براى ( مادرش ) آمنه . نمايان شد . فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين خندان و شادان نزد ابو طالب آمد و آنچه را آمنه گفته بود به او خبر داد : ابو طالب گفت : از اين تعجب ميكنى همانا تو هم آبستن شوى و وصى و وزير او را بزائى .
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 349
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٣٤٩