سلطان از ماجرا آگاه شد و كس نزد پادشاه كاشغر فرستاد و يعقوب را از او خواست و تهديد كرد هر گاه او را نفرستد ، خود قصد بلاد او نموده و دشمن او مىشود . پادشاه كاشغر ترسيد امر سلطان را اجراء نكند و در همانحال بر وى گرانبار بود ، پس از آنكه برادرش بوى پناهنده شد و لو اينكه فيما بين آنها دشمنى قديمى وجود داشت ، او را تسليم نمايد . دشمنى دو برادر دربارهء قلمرو وسيع خودشان بود كه با هم رقابت داشتند . با وجود اين دشمنى ننگ خود ميدانست او را تسليم سلطان كند . اعمال فكر او در اين باره به اين نتيجه رسيد كه برادرش يعقوب را دستگير كند و چنين وانمود سازد كه در طلب او بوده و بر او دست يافته و او را با پسر خود و گروهى از يارانش كه جمله را به نگهبانى يعقوب گماشت . نزد سلطان روانه كرد و پيشكشهاى بسيار هم با آنها براى سلطان فرستاد . ضمنا به پسر خود دستور داد هر گاه به قلعهاى نزديك ( اردوگاه ) سلطان رسيد ، چشمان يعقوب را ميل كشيده او را ترك كند . هر گاه سلطان راضى شد فبها و گر نه او را تسليم وى كند .
همين كه اين گماشتگان بدان قلعه رسيدند ، پسر پادشاه كاشغر تصميم گرفت عم خود را كور كند و آنچه پدرش دستور داده اجراء نمايد . پس پيش آمد و از شانههاى يعقوب گرفته او را بر زمين انداخت . و او را براى ميل كشيدن بچشمانش آماده كردند و در آن حالت كه ميلها به آتش سرخ كرده بودند كه به كار ببرند بناگاه ضجه و فريادى عظيم شنيده ، دست از كار كشيدند و بمشورت ميان خود پرداختند و شكست ( روحى ) در آنها آشكارا مينمود . سپس خواستند كار را از سر گيرند و چشم او را ميل بكشند يكى از آنها منعشان كرد ، يعقوب به آنها گفت : حال خود به من بگوييد ، كارى كه ميخواهيد بكنيد از شما فوت نميشود و اگر كارى نسبت به من كرديد بسا كه از آن عمل پشيمان بشويد .
به او گفته شد كه طغرل بن ينال شبانه از هفتاد فرسنگ راه با دهها هزار تن سپاهى بكاشغر بتاخته است و برادرت را در آنجا در تنگنا انداخته و اسيرش كرده و سپاهش
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 150
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥٠