قوم نوح به او حمله مىبردند و مىخواستند او را خفه كنند تا جائى كه او از هوش مىرفت . و هنگامى كه به هوش مىآمد ، مىگفت : « خدايا ، مرا و قوم مرا ببخش زيرا آنها نمىدانند كه چه مىكنند . »
وقتى آن قوم در گناهكارى پايدار ماند و لغزشهاى ايشان بسيار شد و كشمكش در ميان نوح و مردمش بالا گرفت و عرصه بر او تنگ گرديد چشم به راه نسلى پس از نسل ديگر شد ولى هر نسلى كه آمد از نسل پيشين تباهكارتر بود تا نسلى فرا رسيد كه مىگفت : « اين همان ديوانهاى است كه پدران و نياكان ما را نيز دردسر داده است . »
و نوح را مىزدند و مىپيچاندند و در خانهاش مىانداختند تا جائى كه مىديدند به مرگ نزديك شده است .
ولى نوح ، هنگامى كه به هوش مىآمد ، شست و شو مىكرد و به نزدشان مىرفت و ايشان را به پرستش خداى يگانه مىخواند .
وقتى اين وضع دوام يافت و نوح ديد فرزندان از پدران بدترند ، گفت : « خدايا ، هم اكنون ديدهاى كه بندگان تو با من چه مىكنند . اگر ترا به ايشان نيازى هست پس هدايتشان فرماى و اگر جز اين است مرا از اين كار باز دار تا خود درباره آنان داورى فرمائى . »
به او وحى شد كه :
« از قوم تو جز همان كسانى كه تاكنون ايمان آوردهاند ، هيچ كس ديگر ايمان نخواهد آورد . »
نوح همين كه از ايمان آوردن ايشان نااميد شد ، در حقشان نفرين كرد و گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 254
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٥٤