وسيله و ابزار به آنان بنگرند . و با اين همهء ناتوان كشى ادعاى قهرمانى و بزرگى هم به راه بيندازند . اين مردم الهمج الرّعاع ( باصطلاح امير المؤمنين ( ع ) ) اگر مىدانستند كه اقوياء با چه نظرى به آنان مىنگرند و اگر اين مستضعفان مىدانستند كه مستكبران در بارهء آنان شب و روز چه فكر مىكنند و چه نقشه هائى مىكشند ، مىتوانستند به صورت قدرتى بر آيند كه ريشهء اقوياء و مستكبران را از تاريخ بر كنند ، به شرط اين كه خود آنان پس از پيروزى عاشق قدرت و استكبار در جامعه نباشند ، كه خود موجب توليد مستضعف و ناتوان مىباشد . جريان معمولى تاريخ همين را نشان مىدهد كه مثل مستضعفين و مستكبرين مثل تخم مرغ و مرغ بوده است ، يا به اصطلاح بعضى از متفكَّرين : ضدّى بوده است كه ضدّ خود را در درون خود پرورانده است . اين جمله كه « اكنون نوبت ما است » با نظر به جريان تنازع در بقاء جملهء پر محتوا و بسيار ريشه دار است كه نمىتوان آن را شوخى تلقّى نمود ، اين تسلسل طبيعى در تاريخ طبيعى انسانها هرگز انقطاع نخواهد پذيرفت ، مگر اين كه تاريخ انسانى شروع شود و مستضعف و بينوا از قاموس بشر حذف گردد و در كتابهاى تاريخ فقط براى مطالعهء سرگذشت طبيعى بشر ثبت شود . بهر حال اين گروه سوم ( الهمج الرّعاع ) ، تا آن زمان كه قدرت و سلطه گرى در جوامع بشرى وجود دارد ، مطرح خواهد بود .
در اين بيت صائب تبريزى دقت كنيد :
از مردم افتاده مدد جوى كه اين قوم
با بىپر و بالى پر و بال دگرانند
در صورتى كه اگر قدرتها در اشكال متنوّعى كه دارند ، از دست قدرت پرستان در آمده و با توزيع عادلانه در جوامع مورد بهره بردارى قرار بگيرد ، هيچ انسانى بىبال و پر در ميان انسانها وجود نخواهد داشت تا بال و پرى براى پرواز قدرتمندان خودخواه باشد . مسأله اى كه در اين صورت مطرح خواهد گشت پروازهاى طولانى و نزديك و كوتاه و مرتفع خواهد بود كه اين تفاوت كمّى در جامعه اى كه كيفيّت انسانى زير بناى « حيات معقول » ، آنان است ، نه حقارتى ايجاد مىكند و نه محروميّتى از حقّ و عدل .
رابطهء امير المؤمنين عليه السّلام با اين سه گروه نيز كاملا مشخّص است . امّا گروه اوّل و دوم ( عالم ربّانى و متعلَّم در راه رستگارى ) تجسّم يافته اى از آرمانهاى