بودند كه از قرنها پيش در راه تمدن گام نهاده بودند و حال آن كه قوم عرب ، تازه دوران توحش را سپرى مىكرد ، از اين رو قدرت بحث علمى و ذوق هنرى و فلسفى - كه تنها در جوامع متمدن شكوفا مىشود - نزد اعراب رشد نيافته بود . در اواخر عصر عباسيان ، بهتدريج شرايط مساعد و امكانات ، براى آنها فراهم شد ، و از آن هنگام توانستند با موالى برابرى نمايند و در بسيارى از موارد از آنها جلو بيفتند . هنگامى كه در اندلس مستقر شدند ، ميراثى از خويش به يادگار گذاشتند كه توانايى و تمكن آنها را براى پذيرش رسالت علمى و مسئوليّت تمدن آشكار ساخت .
اكنون باز گرديم به جريان و حقيقت موالى در آغاز پذيرفتن اسلام . اينان به مرور زمان ، به جهت فراهم بودن شرايط كافى ، بنابر آنچه قبلًا دربارهء حدود و شرايط و معناى قوميت گفتيم ، به قوميت يا وطن عربى منسوب شدند . از اين رو بنا به اقتضاى مصلحت عربيت ، طبيعى بود كه اين نوعربان - كه به عربيت خود خرسند بودند - با عربهاى اصيلى كه از صحرا مىآمدند ، مساوات داشته باشند ، و صحيح نبود ، به خاطر اين كه اصل عجمى دارند ، از آنها عقب بمانند و يا اين كه به خاطر معرفت و دانش سرشارشان از آنها پيشى گيرند . بهويژه اين كه اسلام هم اين مساوات را تشويق و حمايت مىكرد .
ولى آيا زمامداران عرب ، اين مساوات را كه شرط لازم بقاى قوميت و مملكت و رضايت مردم است رعايت كردند ؟ !
زمامداران اموى ، براى موالى هيچ حقى قائل نبودند . حتى خود عربها نيز در دوره زمامدارى آنان از حقوق حقه خود ، خيلى كم بهره مىجستند ، زيرا بنىاميه ، مىخواست در ميان اعراب با قدرت و
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 2169
مساهمون: جورج جرداق
ص٢١٦٩