به دودمان شما مىكشاند .
اين امانت در دل وجان حامله است
اين نصيحتها مثال قابله است
75 - هر انسانى حقيقت را در خود دارد ، تعليم وتربيتها آن را به فعليت مىآورد .
كاشكى هستى زبانى داشتى
تا ز هستان پرده ها برداشتى
هر چه گويى اى دم هستى از آن
پردهء ديگر بر او بستى بدان
آفت ادراك آن حال است وقال
خون به خون شستن محال است ومحال
گر چه رخنه نيست در عالم پديد
خيره يوسفوار مىبايد دويد
76 - با اين حواس وعقل نظرى كه ساخته شده ودمى از جهان هستى است ، نمىتوانيد خود هستى را بشناسيد ، تلاش كنيد وبجوييد وبدويد تا از درون خود بر هستى مشرف شويد .
هست كرها گبر هم يزدان پرست
ليك قصد او مراد ديگر است
قلعهء سلطان عمارت مىكند
ليك دعوى امارت مىكند
77 - نيرومندترين منكر حق وحقيقت اگر دور سر خود نگردد و بتواند از خود جوئى و خود پرستى بالاتر برود ، هر انديشهاى كه در اين راه صرف كند ، رو به حق وحقيقت خواهد بود . مناجاتش احتجاج جسورانه در بر دارد ، محرابش علامت استفهام ( ؟ ) است .
باغبانى وارد باغ شده ومىخواهد درخت خشك را ببرد ووسيلهء حرارت قرار بدهد ،
خشك گويد باغبان را كاى فتى
مر مرا چه مىبرى سر بىخطا
باغبان گويد خمش اى زشت خو
بس نباشد خشكى تو جرم تو ؟
خشك گويد راستم من كژ نيم
تو چرا بىجرم مىبرى پيم ؟
باغبان گويد اگر مسعوديى
كاشكى كژ بودى وتر بودئى