خبر كردن خروس از مرگ خواجه
( ( 3343 ) ) ليك فردا خواهد او مردن يقين
گاو خواهد كشت وارث در حنين
( ( 3344 ) ) صاحب خانه بخواهد مرد و رفت
روز فردا نك رسيدت لوت رفت
( ( 3345 ) ) پاره هاى نان و لالنگ و طعام
در ميان كوى يابد خاص و عام
( ( 3346 ) ) گاو قربانى و نانهاى تنك
بر سگان و سائلان ريزد سبك
( ( 3347 ) ) مرگ اسب و استر و مرگ غلام
بد قضا گردان اين مغرور خام
( ( 3348 ) ) از زيان مال و درد آن گريخت
مال افزون كرد و خون خويش ريخت
( ( 3349 ) ) اين رياضتهاى درويشان چراست
كان بلا بر تن بقاى جانهاست
( ( 3350 ) ) تا بقاى خود نيايد سالكى
چون كند تن را سقيم و هالكى
( ( 3351 ) ) دست كى جنبد به ايثار و عمل
تا نبيند داده را جايش بدل
( ( 3352 ) ) آن كه بدهد بىاميدى سودها
آن خداى است آن خداى است آن خدا
( ( 3353 ) ) يا ولىّ حق كه خوى حق گرفت
نور گشت و تابش مطلق گرفت
( ( 3354 ) ) كاو غنى است و جز او جمله فقير
كى فقيرى بىعوض گويد كه گير
( ( 3355 ) ) تا نبيند كودكى كه سيب هست
او پياز گنده را ندهد ز دست
( ( 3356 ) ) اين همه بازار بهر اين غرض
بر دكانها شسته بهر اين عوض
( ( 3357 ) ) صد متاع خوب عرضه مىكنند
و اندرون دل عوضها مىتنند
( ( 3358 ) ) يك سلامى نشنوى اى مرد دين
كه نگيرد آخرت آن آستين
( ( 3359 ) ) بىطمع نشنيدهام از خاص و عام
من سلامى اى برادر و السلام
( ( 3360 ) ) جز سلام حق تو هين آن را بجو
خانه خانه جا به جا و كو بكو
( ( 3361 ) ) از دهان آدمى خوش مشام
هم پيام حق شنيدم هم سلام
( ( 3362 ) ) وين سلام باقيان بر بوى آن
من همىنوشم به دل خوشتر ز جان
( ( 3363 ) ) ز ان سلام او سلام حق شده است
كاتش اندر دودمان خود زده است
( ( 3364 ) ) مرده است از خود شده زنده به رب
ز ان بود اسرار حقش در دو لب