بىعلت به هيجان در مىآيد صدا مىدهد ، اما نغمهاى به وجود نمىآورد ، نواهايى از آن بر مىآيد كه در خاموشى گم مىگردد ، اينجا تناقض هولناك روحى است كه بر ضد بىهودگى و نيستى سر به طغيان بر مىدارد . » ( 1 ) حافظ مىگويد :
در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
متفكرين زيادى چه از شرق و چه از غرب ، چه ديروز و چه امروز اين صدا و غوغاى درونى را متذكر شدهاند ، براى تفسير اين صداى شگفت انگيز مطالبى از نظر روانى و علمى گفته شده است . بعضىها گفتهاند اين صداها و هيجانات آن نمودهاى سر خورده شده هستند كه انسان نتوانسته است در موقع خود آنها را ابراز نموده تكليف خود را با آنها يك سره نمايد .
بعضى ديگر مىگويند : آنها چيزى جز خيالات زود گذر نيستند ، ولى بايستى به اين مطلب واقعى توجه كنيم كه حتى آن اشخاص دانشمند و داراى مقامات علمى عالى كه فقط محسوس را مىبينند و منطق را مىپرستند . از شنيدن اين صداها محروم نيستند و با اين كه آنان خيالات و نمودهاى سر خورده شده و ساير بازيگرى و نمودهاى واقعى را از يكديگر تشخيص مىدهند با اين حال اعتراف مىكنند كه گاهى كوه هاى دل آنان نيز اين صدا را منعكس مىكند ، وجود اين پديدهء شگفت انگيز در درون آدمى جاى انكار نيست .
اكنون مىپردازيم به دريافت جلال الدين در بارهء اين بانگ و سروش الهى : آن چه را كه جلال الدين در اين مسئله شگفت انگيز درك كرده است آگاهانه تر و عميقتر از درك بالزاك و حافظ است كه در عباراتشان ديديم . نكات بسيار عالى جلال الدين در اين موضوع به قرار ذيل است :
1 - براى درون انسانى كوهى فرض كرده است و اين فرض براى نشان دادن
هامش
( 1 ) زنبق دره ، بالزاك ، ص 69 . .