مىسازد مرا نيز شادمان مىكند ، و همچنين در ساير هدف گيرىها و دردها مرا هم سنخ خويشتن گمان كردهاند ، در صورتى كه آنان از درون من اطلاعى ندارند ، و نمىدانند كه من چه مىخواهم و خوشى و ناراحتى من در چيست ؟ از ملاحظهء مجموع ابيات مثنوى مىتوان با اين حقيقت روبه رو گشت كه جلال الدين رومى در زندگانى خود واقعاً با افراد و ملل و اقوام گوناگون معاشرت داشته زيرا هر موقع در بارهء يك طبقه و يك قوم كه صحبت مىكند ، گويى جلال الدين مدتى از عمر خود را با تمام آگاهى با آن طبقه و قوم بسر برده است .
( ( 7 ) ) سرّ من از نالهء من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
( ( 8 ) ) تن ز جان و جان ز تن مستور نيست
ليك كس را ديد جان دستور نيست
روح انسانى شناخته نخواهد شد
دلائل زيادى در دست داريم كه مىگويد : روح انسانى شناخته نخواهد گشت ، اين دلائل تدريجاً در ابيات مثنوى بيان خواهد شد و ما تا حدود توانايى ، آنها را بررسى خواهيم نمود از آن جمله :
1 - مفاهيمى را كه حواس انسانى به ذهن تحويل مىدهد و از آنها موضوعات و مسائلى را مىسازد ، همگى محدود و مشخص مىباشند ، در صورتى كه ما بايستى براى شناسايى روح ، فعاليت در بىنهايت را هم كه يكى از خصائص روح است مشاهده كنيم و مشاهدهء بىنهايت با بىنهايت بودن سازگار نيست زيرا هر مشهودى نهايتى دارد .
2 - « خود » ما را آن چنان كه تصور مىكنيم روح براى ما مطرح مىسازد ، چگونه