سفيد در بر دارد و كلاهى سفيد بر سر نهاده ، به او گفتم : اى پدر ! خداوند با تو چه كرد ؟ در پاسخم گفت : اى فرزند عزيز ! آنچه تو ديدى از تغيير رنگ رخسارم و سياهى آن و بند آمدن زبان ، همه از اين جهت بود كه من در دنيا شراب مىخوردم و دائما در حال اعتياد بشرابخوارى ميزيستم تا اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه لباسى سپيد در بر و كلاهى سپيد بر سر داشت و به من فرمود : آيا تو دعبلى ؟
عرضكردم آرى اى پيامبر خدا من دعبل خزاعىّ هستم ، فرمود : آن شعرى كه در بارهء اولاد من سرودى براى من بخوان ، من اين شعرم را براى او خواندم :
لا أضحك الله سنّ الدّهر إن ضحكت
و آل احمد مظلومون قد قهروا
مشردون نفوا عن عقر دارهم
كأنّهم قد جنوا ما ليس يغتفر
( 1 ) حضرت رسول صلى الله عليه و آله به من فرمود : احسنت ، آفرين ، و در بارهء من شفاعت كرد و لباسهاى خود را به من داد و آن اين است كه مىبينى و لباسهاى سفيدش را به من بنمود .
هامش
( 1 ) . خداوند دندان روزگار را بخنده آشكار نكند اگر بخواهد بخندد در حالى كه آل پيامبر ستم شده و مظلوم گرديدهاند ، همه از خانه و كاشانهء اصلى خود رانده شده كه گويى - العياذ باللَّه - از آنان فساد و جنايتى سر زده است كه قابل بخشش نيست .