ابوبصير ، ابومحمّد بوده است و وابستهء بنى اسد بوده و چشمى نابينا داشته است . از او پرسيدم : آيا او به غلوّ متّهم است . . .
روشن است كه پرسش ، پيرامون ابوبصير يحيى بن قاسم اسدى كور بوده ، نه دربارهء ابوبصير ليث مرادى كه سخن بر سرِ اوست ، ولى نويسنده آغاز روايت را نياورده است تا به خواننده القا كند كه ابوبصير مذموم در اين روايت همان ليث مرادى است ، يا شايد هم اين مدّعى اجتهاد و فقاهت ، آن دو را از يكديگر تشخيص نداده است و گمان كرده ابوبصير يكى است نه چند تا ، در حالى كه بر مدّعى اجتهاد سزاوار است ميان اين دو مرد جدايى قايل شود و آن دو را با يكديگر در نياميزد .
نويسنده ادّعا مىكند شمارى از علماى شيعه با نيّت فساد و افساد ، مسائلى را در شيعه جاى دادهاند و گمان برده شمارى از ايشان عالمان طبرستان بودهاند و در اين ميان سه تن از علماى پرآوازهاى را نام مىبَرد كه از طبرستان بيرون آمدهاند :
نخستين كس ميرزا حسين بن تقى نورى طبرسى ، نويسندهء كتاب « فصل الخطاب فى اثبات تحريف كتاب رب الارباب » است كه در آن بيش از دو هزار روايت از كتابهاى شيعه را گرد آورده تا با آنها تحريف قرآن كريم را اثبات كند و سخنان فقها و مجتهدان را گرد آورده است . كتاب او لكهء ننگى است بر چهرهء هر شيعى .
پاسخ وى آن است كه كتاب فصل الخطاب ، چنانكه نويسنده مىپندارد ، لكه ننگى بر چهرهء هر شيعى نيست ، زيرا نويسنده در اين كتاب نظر شخصىِ خود را بيان مىدارد و نظر او الزامى براى همهء
الرد الوجيز على كتاب ' لله ثم للتاريخ '" ( افشاى يك توطئه ) ( فارسى ) " — صفحة 264
مساهمون: الشيخ علي آل محسن
ص٢٦٤