هنگامى كه على بن ابى طالب عليه السّلام بر ايوان كسرى گذشت « 1 » شنيد كه يكى از مردانش اين ابيات از اسود بن يعفر را بر زبان آورده است :
ارض تخيرها لطيب مقيلها * كعب بن مامة و ابن ام دؤاد
جرت الرياح على محل ديارهم * فكانما كانوا على ميعاد « 2 »
على عليه السّلام به او فرمود : بگو آن را كه خداوند فرموده است :
كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ * وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ *
وَ نَعْمَةٍ كانُوا فِيها فاكِهِينَ *
كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِينَ
* فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرِينَ .
« 3 »
هنگامى كه سليمان بن عبد الملك خواست كسى از فرزندان خود را وليعهد كند ، و آنان همه خردسال بودند بديشان درنگريست و در اين حال مىخواند :
انّ بنىّ صبية صغار * افلح من كان له كبار
ان بنىّ صبية اطفال * افلح من كان له رجال « 4 »
پس عمر بن عبد العزيز گفت : چنين مگوى ، بلكه بگو :
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّى * وَ ذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّى .
« 5 »
روزى مهتدى عباسى بر كرسى دادستانى نشست و به ماجراى دادخواهىاى رسيدگى كرد . فرمود خواندهء او را بياورند و سپس برپايهء آنچه از ديدگاه خود درست مىدانست دربارهء او حكم كرد . آن دادخواه برخاست ، او را سپاس گزارد ، برايش دعا كرد و گفت : اى امير مؤمنان ، تو آنگونهاى كه اعشى گفته است :
هامش
( 1 ) . روايت را بنگريد در : نثر الدر ، ج 1 ، ص 286 - ت .
( 2 ) . سرزمينى كه به دليل خوابگاه نوشينش كعب بن مامه و ابن ام دؤاد آن را براى بازگشت خويش برگزيدند .
بادها آنگونه بر خانههاى آنان وزيد ، كه گويى وعدهاى برايشان مقرر شده بود .
ناگفته نماند در ديوان اسود ( ص 27 ، ق 13 ) مصرع نخست چنين آمده است : « ارضا تخيرها لدار ابيهم » - ت .
( 3 ) . دخان / 25 - 29 : چه باغها و چشمهسارانى كه برجاى نهادند و كشتزارها و جايگاههاى نيكو و نعمتى كه از آن برخوردار بودند . آرى اينچنين بود و آنها را به مردمى ديگر ميراث داديم و آسمان و زمين بر آنان زارى نكردند و مهلت نيافتند .
( 4 ) . پسران من همه كودك و خردسالند . رستگار باد كسى كه او را بزرگسالانى باشد .
پسران من همه كودك و طفلند . رستگار باد كسى كه مردانى داشته باشد .
( 5 ) . اعلى / 14 و 15 : رستگار آن كس كه خود را پاك گردانيد و نام پروردگارش را ياد كرد و نماز گزارد .
روايت را نيز با تفاوتهايى بنگريد در : الامامة و السياسة ، ج 2 ، ص 111 ؛ نثر الدر ، ج 1 ، ص 286 ؛ ابن عبد الحكم ، سيرة عمر بن عبد العزيز ، ص 28 - ت .