و از ميدان بدر رفتند . اين شكست را يعقوب نه همان با حملات جبههاى به روستاها و دژهاى ايشان در نواحى پيرامون زرنگ و بادغيس به آنان تحميل كرد ، بلكه با سياست ماهرانهء درآوردن خوارج در شمار سپاهيان خود و در نتيجه بهرهبردارى از جنگجويى آنان به سود خود نيز ايشان را به تسليم واداشت . « 1 » در طى كمابيش يك سدهء آينده از گروههاى پراكندهء خوارج در سيستان هنوز خبرهايى به ما مىرسد ؛ مثلا مقدسى ( كه اثر خود را حدود 370 ق / 980 م ) نوشته مىگويد كه از جمعيت فراه نيمى مذهب خارجى و نيمى ديگر مذهب سنت مىورزيدند و جوين و دو جاى ديگر دژ خوارج بودند . « 2 » اما در اين روزها جنگها و كينههاى ديرين آشكارا فروكش كرده بود و گويى اين گروهها را همچون عنصر ثابت و پايدار صحنهء دينى - اجتماعى پذيرفته بودند . چنان كه اسكارچيا يادآور گرديد ، گوياترين گواه زوال مذهب خارجى به عنوان نيرويى فعال در سيستان پس از اوايل دورهء صفارى ، سكوت تقريبا مطلق تاريخ سيستان دربارهء فعاليتهاى خوارج است ، زيرا تاريخ سيستان دربارهء اين فعاليتها پيش از برآمدن دولت
هامش
PP . 185 FF ; R . Vasmer , « U ? ber die Mu ? nzen der Saffariden und ihrer Gegner in Fars und Hurasan » , Namismatiche Zeitschrift , LXIII , 1930 , PP . 131 - 61 .با يك سر سخن تاريخى مفصل دربارهء لشكركشيهاى صفاريان به فارس و خراسان ؛ باسورث ، بخش طاهريان و صفاريان در تاريخ ايران كيمبريج ، ج 4 .
( 1 ) - در تاريخ سيستان ، ص ص 5 - 204 آمده است كه در 248 ق / 862 م ازهر بن يحيى ، نمايندهء يعقوب مناسبات دوستانه با رهبران خوارج برقرار كرد و هزار تن از خوارج يك جا به نيروهاى يعقوب پيوستند . « و يعقوب مهتر ايشان را خلعت داد و نيكويى گفت كه از شما هركه سرهنگ است امير كنم و هركه يك سوار است سرهنگ كنم و هرچه پياده است شما را سوار كنم و هرچه پس از آن هنر بينم جاه و قدر افزايم » . همچنين زمانى پس از لشكركشى به هرات در 257 ق / 1 - 870 م ، دستههاى افراد ابراهيم بن اخضر ، سركردهء خوارج در نواحى بادغيس و اسفزار به سپاه يعقوب پيوستند و گروه ويژهاى به نام جيش الشراة را تشكيل دادند ( همانجا ، ص ص 18 - 217 ) . دربارهء مسألهء عنصر خوارج در سپاه صفارى نگاه كنيد به :Bosworth , « The armies of the Saffarids » , in BSOAS .( 2 ) - احسن التقاسيم ، ص 306 .