و شريعت را بر قرار مىدارند كشمكش نمايد خدا او را نگونسار خواهد كرد .
معاويه اين حديث را - بفرض كه صحيح باشد - نفهميده است . عبد اللَّه بن عمرو بن عاص گفته كه آن شخص پادشاه خواهد بود نه اين كه خليفه ، و مىدانيم پس از رسول خدا ( ص ) پادشاهان بسيارى از غير قريش بودهاند و ممكن است پادشاه نامبرده از پادشاهان خود كامه باشد . بنابراين حرف معاويه آن را رد و نقض نمىكند ، زيرا آنچه او ياد كرده ائمه و پيشوايانى قرشى هستند كه تا وقتى مجرى احكام الهى و برقرار كنندهء شريعت و دينند نبايد با آنان مخالفت و كشمكش نمود .
معاويه و امثالش كه نه تنها دين و شريعت را بر قرار نكرده بلكه بر خلافش عمل كردهاند در شمار آن ائمه و پيشوايان قرشى نخواهند بود . به اين ترتيب ، معاويه گرچه قحطانى نباشد و قرشى باشد حق ندارد آرمان تصدى خلافت را به دل راه دهد و در آرزوى چنين مقامى باشد ، بلكه بايد بجاى بر حذر داشتن قحطانيان از آرزوى تصدى خلافت به خاطر آورد كه خود نيز از تصدى آن ممنوع و محروم است . مگر اسيران آزاد شدهء فتوحات اسلامى حق خلافت دارند ؟ ! مگر خلافت را كسى غير از مجاهدان بدر مىتواند عهده دار شد ؟ ! مگر خليفه نبايد عادل و راسترو و پرهيزگار باشد ؟ ! مگر هندهء جگرخوار و پرچم فحشائى كه بر فراز خانه اش بوده سهمى از خلافت الهى توانند برد ! !
عجيب است كه آن مردك ، عبد اللَّه بن عمرو را از جاهلان و بيخردان مىشمارد حال آنكه ابو هريره در حق وى مىگويد : « او بيش از همگان از پيامبر خدا ( ص ) حديث نقل كرده و حديث مىنوشته است » يا به عبارتى كه ابو عمر آورده مىگويد :
« او بيش از همگان از پيامبر خدا ( ص ) حديث حفظ كرده است . . . » و مىگويد :
« مردى فاضل و حافظ و دانشمند بود . قرآن آموخت و از پيامبر ( ص ) اجازه خواست كه احاديثش را بنويسد و اجازه دادش » و ابن حجر وى را بسبب فراوانى دانش و عبادت خستگى ناپذيرش ستوده و تمجيد كرده است . ( 1 )
معاويه چنان به وى پرخاش مىكند و او را نادان و بى علم مىخواند كه
هامش
( 1 ) استيعاب 1 / 307 + اسد الغابه 3 / 233 + اصابه 2 / 352 + تهذيب التهذيب 5 / 337 .