اى مرد بخشايشگر ! اگر خروس جن ، از دودهء خروس عرش پروردگار بود . ( 1 )
بعد از آنكه در شمار خروسها در آمد ، ديگر از اهميت مىافتاد .
و اين شعر نيز از اوست :
بابى الذى نفسى عليه حبيس
ما لى سواه من الانام أنيس
لا تنكروا ابدا مقاربتى له
قلبى حديد و هو مغناطيس
پدرم فداى آن كس كه جانم در گرو اوست ، و جز او در بين مردم مونسى ندارم .
هيچ گاه نزديك شدنم را به او ، به ديدهء انكار ننگريد ، زيرا هر چند قلب من آهن باشد ، او مغناطيس است .
و از اوست :
چه خوش بود شبى كه خلوت كردم با كسى كه نمىتوانم شور و شعفم را با او توصيف كنم .
شبى چون سردى و گوارائى جوانى كه در ظلمت شب فرو رفته باشد ، و من در تاريكى و محتوايش كيفى كردم .
و از اوست :
شعرى منظوم ، به دستم رسيد كه مانند حلقهء منظم مرواريد ، و يا درختان بهشت ، يا قلبى مطمئن .
و يا همچون دوران عشق ، و نسيم صبا ، و گوارائى و خنكى دل ، و خواب نوش بود .
« مرزبانى » در معجم الشعراء / 463 اين شعر را از او در توصيف قلم آورده است :
هامش
( 1 ) حديث خروس عرش را « جاحظ » از رسول خدا ( ص ) روايت كرده كه گفت : يكى از مخلوقات خدا خروسى است به نام خروس تحت العرش ، چنگال پاهايش در زير زمين سفلى ، و بالش در هوا قرار دارد ، وقتى دو ثلث شب بگذرد و ثلث آخر مانده باشد بالها به هم زند و گويد : سبحان الملك القدوس ، سبوح قدوس ، رب الملائكة و الروح در اين حالت است كه خروسها بال مىزنند و بانگ بر مىدارند .