« هارون الرشيد درصدد قتل امام كاظم عليه السّلام برآمد و از همين رو فضل بن ربيع را خواست و به او گفت : كارى پيش آمده كه به دست تو به انجام مىرسد .
از تو مىخواهم آن را انجام دهى و در عوض ، يكصد هزار درهم به تو پاداش مىدهم .
فضل بن ربيع به خاك افتاد و گفت : [ آنچه مىخواهى ] فرمان است يا درخواست ؟
هارون گفت : درخواست است . سپس گفت : دستور دادم تا يكصد هزار درهم به خانهء تو ببرند و در عوض از تو مىخواهم به خانه موسى بن جعفر عليه السّلام رفته ، سر او را براى من بياورى .
فضل مىگويد : به خانهاى كه موسى بن جعفر عليه السّلام در آن بود رفتم . او در حال نماز بود . نشستم تا نماز خود را تمام كرد ، سپس خندان به سوى من آمده ، او به من گفت : مىدانم به چه مقصودى آمدهاى . مهلتم ده تا دو ركعت نماز بگزارم .
فضل مىگويد : خواستهء او را اجابت كردم و او برخاسته وضويى كامل ساخت ، دو ركعت نماز در كمال خوبى گزارد ، حرزى ( دعايى ) خواند و ناگهان ناپديد شد . نمىدانستم زمين او را فرو بلعيد يا آسمان او را ربود . نزد هارون باز گشتم و ماجرا را براى او گفتم .
هارون شروع به گريستن كرد و گفت : خداوند او را از گزند من ايمن گرداند » . « 1 »
هامش
( 1 ) . بحار الانوار 94 / 332 ( به نقل از مهج الدعوات / 30 - 31 ) ؛ عوالم العلوم ( الامام موسى بن جعفر ) / 284 .