تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
گفتم منتفع نشدى ، آيا نگفتم بر آنچه كه از دست داده‌اى اندوه مخور و امر محال را باور مكن و آنچه را كه به آن نتوانى رسيد مخواه ؟ آيا اكنون بر آنچه كه از دست داده‌اى اندوهگين نيستى و بازگشت مرا درخواست نمىكنى و چيزى را كه به آن نتوانى رسيد طالب نيستى ؟ آيا تو باور نكردى كه در چينه‌دان من درّ سپيدى هست كه به اندازهء تخم غاز است در حالى كه جميع بدن من به اندازهء آن تخم نيست ! آيا چنين امور محالى را باور مىكنى ؟ و مردم اين روزگار نيز چنيناند ، به دست خود بتهايى ساخته‌اند و آنها را خالق خود مىپندارند و از ترس آنكه مبادا دزد آنها را ببرد به محافظت آنها مشغولند و گمان مىكنند بتها محافظت آنها مىكنند و اموال و مكاسب خود را خرج بتها مىكنند و مىپندارند آنها رازق ايشانند . پس آنها نيز در جستجوى چيزى هستند كه به دست نمىآيد و امرى را كه محال است باور كرده‌اند ، و به اندوهى كه صاحب باغ دچار شد مبتلا خواهند گرديد . شاهزاده گفت : راست مىگويى ، من نيز همواره بر حال اين بتها عارف بوده‌ام و هرگز متمايل به عبادت آنها نبوده‌ام و اميد خيرى از آنها نداشته‌ام حال مرا از آن چيزى خبر ده كه مرا به سوى آن مىخوانى و براى خود پسنديده‌اى .