فرستادند تا نامه را از راه بگرفتند و پيش نعمان بردند كه بخواند و سخت به خشم آمد و كس پيش عدى فرستاد كه ترا به خدا پيش من آى كه سخت به ديدار تو مشتاقم ، و او به در خسرو بود و اجازه خواست و خسرو اجازه داد و چون پيش نعمان رسيد بى درنگ او را به زندان افكند و هيچكس پيش او نيارست رفت و عدى در زندان شعر مىگفت و نخستين شعرى كه در زندان گفت به اين مضمون بود :
« كاش از شاه خبر داشتم » « و خبر را به دنبال پرسش توان يافت . » و اشعار بسيار گفت . و چون شعرى مىگفت و نعمان مىشنيد از زندانى كردن وى پشيمان مىشد و كس مىفرستاد و وعده مىداد ، اما بيم داشت كه اگر او را رها كند حادثه انگيزد .
و عدى شعرى گفت بدين مضمون :
« بيدار شدم و ابرى بديدم كه برقها داشت » « كه از سر كوه بالاتر مىرفت . » و هم او گفت : « شبى دراز و تاريك دارم » تا آخر و نيز گفت : « شبها و روزها به دراز كشيد » تا آخر و چون از تضرع در ماند اشعارى گفت و به نعمان فرستاد و از مرگ ياد كرد و پادشاهان سلف را به ياد وى آورد ، كه چنين آغاز مىشد :
« آيا وداع صبحگاهان باشد يا شبانگاه » كه قصيده اى دراز بود .
گويد : و نعمان به آهنگ بحرين برون شد و يكى از غسانيان بيامد و از حيره هر چه خواست برگرفت و او را غارتگر حيره گفتند . و كاسهء معروف پسر نعمان را بسوخت . و عدى شعرى گفت به اين مضمون :
« آتشى برخاست كه دو سوى حيره را بسوخت » « و تو به گردش و سفر سرگرم بودى . »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 751
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٧٥١